متن منبرحجت السلام ابوذر شریفی دردهه اول محرم ۱۳۹۴هیئت امام حسن عسکری(ع)-تهرانسر

کلیپ چهار عامل اصلی سقوط کوفیان
مهر ۳۰, ۱۳۹۴
اقامه عزای امام سجاد علیه السلام
آبان ۱۰, ۱۳۹۴

بسمه تعالی

امسال به مدت ۱۱ شب هیئت امام حسن عسکری(ع)تهرانسر میزبان خطیب توانمند حجت الاسلام ابوذر شریفی بود.هرچند که ما میزبان ایشان بودیم اما از سفره ی بحث معنوی امسال ایشان که یکی از مهمترین راه ها برای سلوک الی الله می باشد روزی خوردیم.

الحمدلله که مولای دوعالم اباعبدالله الحسین علیه السلام هر سال عنایتی می کنند و دری به روی اعضا این هیئت می گشایند ؛ امیدوارم قدردان این نعمت باشیم و به واسطه شکر نعمت ؛ نعمت را افزون کنیم.

ضمنا امسال جای خطیب توانمند طلبه مجاهد حاج مهدی مطلبی که هرسال از وجود نازنینش بهره ها میبردیم بسیار خالی بود . حاج مهدی یادت کردیم به امید اینکه بر سر سفره ارباب یادی از ما بکنی.

امسال توفیقی حاصل شده که  متن سخنرانی “منظومه رنج” را که توسط حجت الاسلام ابوذر شریفی در یازده شب اول محرم مطرح شده به صورت متن در اختیار عزیزان قرار دهیم.

البته لازم به ذکر است که این بحث بسیار کامل تر بوده که به دلیل کمبود وقت به این شکل مطرح شده است

امیدوارم مورد استفاده دوستان قرار بگیرد.

بسم الله الرحمن الرحیم

منظومه رنج

منبر حجت الاسلام ابوذر شریفی محرم الحرام ۱۴۳۷-۱۳۹۴

هیئت امام حسن عسکری(ع)-تهرانسر

حجت الاسلام ابوذر شریفی

حجت الاسلام ابوذر شریفی

 

شب اول: (بحث کلی است و خارج از موضوع اصلی)

پس از گذشت ۱۳۷۶ سال از واقعه عاشورای سال ۶۱ هجری و حرکت عظیم و تمدن ساز ابا عبدالله الحسین علیه

السلام، با اینکه اصل این واقعه یکروز بلکه کمتر از یک روز بیشتر نبوده، اما زوایا و ابعاد  این واقعه آنقدر گسترده و عمیق است که در طول این هزار و چندصد سال هر چه از کربلا گفته و شنیده و نوشته شده است همچنان  همه آن حرفها تازه، بدیع، سازنده و در عین حال برای ما انسان ها حیاتی و ضروری می باشد؛ این خود یک نشان معجزگون برای زنده و به روز بودن حادثه علی الظاهر غم بار عاشورا و قیام سرور شهیدان حضرت ابا عبدالله الحسین علیه السلام است.

 

نگاه ما به صحنه عاشورا حتما باید اینگونه باشد که توأم با درس آموزی و عبرت گیری باشد و الا گرفتار رفتارهای سطحی، ظاهری و گاهی همراه با دروغ و خرافه نسبت به حرکت حیات بخش سیدالشهداء خواهیم شد. کما اینکه در برخی زمانها و چه بسا در همین زمان ما، عده ای که شاید تعدادشان هم کم نباشد، به این دام افتاده اند و قطعا بدانید که این نوع برخورد با کربلا، ظلمی بس بزرگ به حضرت اباعبدالله و فرهنگ پیش روی عاشورا ست. فرهنگی که بناست اُس و اساس یک تمدن بزرگ اسلامی در تمام جهان و تا قیامت به رهبری نهمین فرزند پاک حسین بن علی علیه السلام، حضرت حجت ارواحنا فداه باشد؛ در حد یک روضه خوانی سطحی و عزاداری ظاهری با رفتارهای نامناسب و حرف‌های بعضا خلاف واقع و خرافی تنزل یابد؛ حتما ظلمی بزرگ در حق صاحب این جریان عظیم خواهد بود.

 

دشمنان بشریت از همان ابتدای وقوع حادثه کربلا، تحت مدیریت پیدا و پنهان ابلیس رجیم علیه اللعنه، تا همین امروز، به جایگاه و موقعیت اساسی قیام سرنوشت ساز امام حسین علیه السلام واقف بودند لذا تمام توان خود را صرف محو و نابودی و یا لااقل تضعیف و تحریف این حرکت عظیم کرده اند. اولین تلاش های دشمنان درست پس از واقعه عاشورا، با خارجی نامیدن امام این جریان به این معنا که او به علت خروج بر خلیفه مسلمین از اسلام خارج شده لذا خون و مال و ناموس او دیگر حرمتی ندارد، صورت گرفت که البته با حضور فعال و هوشمندانه بانوی بزرگ اسلام حضرت زینب علیهاالسلام زیر سایه رهبری امام سجاد علیه السلام، خنثی شد. همانطور که ملاحظه می فرمایید این دست اقدامات منفی از همان ابتدا شروع شد و همچنان ادامه داشت تا رسید به دوران سیاه متوکّل عباسی که دستور به تخریب و شخم زدن قبر شریف و آزار و اذیت زائران آن حضرت داد! اگر تاریخ پس از عاشورا را با این نگاه مورد مطالعه قرار دهیم، این خط مخالفت با نام و مرام و حرکت اباعبدالله الحسین علیه السلام را می توان به وضوح دید. تا به امروز که دشمن علامت دار و رسمی ما یعنی استکبار جهانی و صهیونیسم بین الملل هم با علم به اینکه دیگر نمی توانند نام و یاد حضرت را از بین ببرند، تمام تلاش خود را روی انحراف و سوء استفاده از آن قرار داده است.

 

در سال ۱۹۸۶م-۱۳۶۵ش، در اوج پیروزی های رزمندگان اسلام در دوران دفاع مقدس ایران اسلامی، کنفرانسی در اورشلیم تحت عنوان “بازشناسی هویت شیعه” برگزار شد که محتوای آن بخوبی از عنوانش پیداست. در آن کنفرانس فوکویاما فیلسوف و نظریه پرداز معروف و پرآوازه آمریکایی که اصالتی ژاپنی دارد، کسی که صاحب نظریه معروف “پایان تاریخ” است و کسی است که نظریاتش یکی از پایه های اصلی تحولات سال های اخیر جهان بوده؛ درباره شیعه و علل قدرت او گفته است:«شیعه پرنده ای است که افق پروازش خیلی بالاتر از تیرهای ماست، پرنده ای است که دو بال دارد. یک بال سبز و یک بال سرخ، بال سبز این پرنده همان مهدویت و عدالت خواهی اوست چون شیعه در انتظار عدالت به سر می برد، امیدوار است و انسان امیدوار هم شکست ناپذیر است؛ نمی توانید کسی را تسخیر کنید که مدعی است فردی خواهد آمد که در اوج ظلم و جور، دنیا را پر از عدل داد خواهد کرد. بال سرخ شیعه، شهادت طلبی است که ریشه در کربلا دارد و شیعه را فنا ناپذیر کرده است. این پرنده زرهی بنام ولایت پذیری بر تن دارد که آنها را شکست ناپذیر نموده است» در بین کلیه مذاهب اسلامی، شیعه تنها مذهبی است که نگاهش به ولایت، فقهی است؛ یعنی فقیه می تواند ولایت داشته باشد. این نگاه، برتر از نظریه نخبگان افلاطون است».

 

همانطور که توجه دارید، یهود که طبق فرموده پروردگار عالم در قرآن کریم:

«لَتَجِدَنَّ أَشَدَّ النَّاسِ عَدَاوَهً لِّلَّذِینَ آمَنُوا الْیَهُودَ وَالَّذِینَ أَشْرَکُوا»﴿مائده/۸۲﴾ نقاط قوت ما شیعیان را در سه چیز می‌دانند:

  1. مهدویت ۲٫ عاشورا و شهادت طلبی ۳٫ ولایت فقیه.

لذا خوب فهمیدند که اگر این سه عامل قدرت و ماندگاری شیعه را نابود یا منحرف نکنند، نمی توانند از دست شیعه خلاص شوند. پس تمام همت خود را بیش از پیش بر روی این سه عامل قرار دادند تا هر کدام را که می توانند از بین ببرند و هرکدام را که نتوانستند منحرف و مشوش کنند. …

 

شب دوم:

وقتی انسان به صحنه کربلا در سال ۶۱ هجری نگاه می کند و آن همه حوادث و وقایع زیبا و زشت را از نظر می

گذراند، یک سؤال اساسی ذهن او را مشغول خود می کند. قبل از طرح آن سؤال لازم است کمی آن صحنه را با هم مرور کنیم. به قول شهید مطهری رحمت الله علیه، کربلا دو صفحه دارد یکی سفید و یک سیاه. قهرمان صفحه سفید کربلا حضرت اباعبدالله الحسین علیه السلام و قهرمان صفحه سیاه آن یزید ملعون است. در صفحه سیاه کربلا عده ای را می بینیم که رنج و زحمت جنگ را بر جان خریده اند و پا به میدان جنگ و به قول خودشان جهاد در راه خدا نهاده اند و همه ما ولو به صورت اجمالی میدانیم که جنگ چقدر زحمت و مشقت دارد؛ برای هر دو طرف این هست. در صفحه سفید کربلا نیز همینطور، عده ای دیده می شوند که آنها هم زحمت و رنج سفر و حرکت در راه خدا در آن شرایط دشوار را به جان خریده اند و حالا رنجی مضاعف نیز بر آنها تحمیل شده است و آن هم جنگ و جهاد ناخواسته است که دژخیمان یزیدی بر آنها تحمیل کرده اند. با این تفاوت که مشقت و سختی این گروه چندین برابر است، چرا که هم تعدادشان نسبت به دشمنان خیلی کمتر است و هم اینکه زن و فرزند نیز ایشان را همراهی می کنند چرا که اینان برای جنگ از دیار خود راه نیفتاده بودند و این کار را بسیار سخت تر می کند. حضور زنان و کودکان در عرصه جنگ با دشمن آنهم دشمنی که هیچ مروت و جوان مردی ندارد، برای انسان غیرتمند، بسیار گران و سخت می باشد.

 

راجع به تعداد نفرات سپاهیان هم اگر نقل ۳۰ هزار نفر برای لشکر عمرسعد و عدد ۱۱۰ نفر را متوسط اقوال بیان

شده درباره سپاه کوچک ابا عبدالله، بپذیریم (نکته قابل توجه اینکه در تبیین آمار شهدای کربلا، بجز امام علیه السلام، مشخصات ۱۵۴ نفر ارائه شده است که حدود۷۲ تن از آنها از خاندان امام حسین و پیامبر و امیرالمؤمنین علیهم السلام بوده اند) اینطور میشود که هر نفر از سپاه حضرت سیدالشهداء علیه السلام در مقابل چیزی حدود ۲۷۲ نفر از سپاه یزیدیان قرار می گرفته! که واقعن یک نبرد نابرابر و ناجوانمردانه است و قطعن اذعان میفرمایید که زحمت و رنجی که بر سپاه نورانی اباعبدالله علیه السلام، وارد می شود خیلی بیش از حد تصورات ما خواهد بود و این توجه را هم حتمن دارید که جنگ در آن دوران تن به تن بوده نه از راه دور!!

 

خُب! اینها را گفتیم که چه بشود؟! اینها را گفتیم که به این مطلب برسیم که وقتی ما این صحنه عظیم را اینگونه

به نظاره می نشینیم، یک مورد در هر دو جبهه، با وجود تفاوت های اساسی که وجود دارد، خیلی پر رنگ دیده می شود! آن چیست؟ آن چیز “رنج” است! “سختی و مشقت” است. چرا؟ چرا اینهمه رنج؟! آیا نمی شد بدون اینهمه سختی کار دین سامان یابد؟! آیا نمیشد بدون اینهمه رنج برای اهل بیت علیهم السلام، بشریت به راه کمال و سعادت خود رهنمون گردد؟! آیا وجود این حجم از رنج در هر دو جبهه، حالا یکی با ارزش و دیگری بدون ارزش،  پیام خاصی برای انسان دارد؟!

 

این آن سؤالی است که با دیدن صحنه کربلا، ذهن انسان را درگیر خود می کند و البته کمی یا شاید بیشتر از

کمی، انسان را دچار دلهره هم می کند!! در وهله اول درک سختی و رنج برای جبهه دشمنان اهل بیت علیهم السلام کمی آسان تر است  که خُب  آنها حقشان است، هر چه سختی بکشند باز هم کمشان است؛ ولی درباره اباعبدالله الحسین علیه السلام و یاران بی نظیرش چرا؟! آنها چرا باید اینقدر در رنج و محنت قرار بگیرند؟! نکند هر که در جبهه اهل بیت علیهم السلام قرار داشته باشد، همین بساط باشد؟! نکند ما هم …؟! البته چون آن گروه دشمن نیز گرفتار مقدار قابل توجهی رنج و سختی بوده اند، فهمیده می شود که هر کجا باشی، در هر طرفی باشی، ظاهرن این رنج و محنت وجود دارد فقط مقدار و اثرش فرق می کند.

 

بیایید برای یافتن پاسخ این سؤال، نگاهمان را از صحنه کربلا فراتر ببریم. دنیا را با تمام وسعتش و در طول زمان

ببینیم. ببینیم آیا در همه جا  و همیشه اینگونه بوده است؟ آیا برای همه افراد بشر این تقدیر رقم خورده که باید در سختی باشند؟! تاریخ انبیاء و اولیاء و دوستان و دشمنانشان را که مطالعه کنیم خواهیم دید که دقیقن همین روند برای همه آنها هم بوده است. بلای عظیم حضرت ایوب، گرفتاری حضرت یونس در بطن ماهی، عذاب کشیدن حضرت لوط از دست همسر و قوم تبهکارش، حضرت نوح و نهصد و پنجاه سال دعوت به حق و تلاش علی الظاهر بی نتیجه و رنج های فراوانی که از قومش کشید، رنج های فراوانی که پیامبر عظیم الشأن اسلام حضرت محمد مصطفی صلی الله علیه و آله از دست دوست و دشمن کشید بطوری که حضرتش فرمود: “مَا أُوذِیَ نَبِیٌّ مِثْلَ مَا أُوذِیتُ”و …. در مقابل، گرفتاری مردم در طول تاریخ که عمدتن کافر بودند، در دست فرعونها و نمرودها و مستکبرین عالم ….

 

همانطور که ملاحظه می فرمایید ظاهرن این رنج و محنت همیشه و همه جا وجود داشته و دارد و حتمن در آینده

نیز همینگونه خواهد بود. به عنوان حسن ختام و آخرین کلام در این جلسه تنها به یک آیه قرآن برای تفکر و اندیشه بیشتر در این زمینه، اشاره میکنم و شرح و بسطش را می گذاریم برای بعد. خداوند در سوره مبارکه بلد آیه ۴ می فرماید: ﴿لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ فِی کَبَدٍ  قطعن اینگونه است که ما انسان را در رنج آفریدیم (و زندگی او مملو از رنجهاست).

شب سوم:

بسیاری از ما انسان ها در مسیر زندگی خود گرفتار یک نوع نارضایتی همراه با آرزوهای دست نیافته و یا از

دست رفته هستیم که این نارضایتی کل زندگی ما را تحت الشعاع قرار داده و آسیب های مختلفی را به روح و روان و حتی جسم ما وارد کرده است. نارضایتی از اینکه چرا من نباید فلان خانه را داشته باشم؟ چرا من نباید فلان خودرو را داشته باشم؟چرا چرا چرا؟ این نارضایتی، از آرزوهای زیادی است که یا از دست رفته و یا در خیالِ بدست آوردنشان هستیم و چون به آنها نمی رسیم گرفتار این حالت خورد کننده و ناراحت کننده می شویم.

 

یکی از آثار این نارضایتی عصبانیت است؛ تا کوچکترین اتفاق ناخوشایندی می افتد، فورن از کوره در رفته و به

زمین و زمان بد و بیراه می گوییم که این چه زندگی است که من دارم؟ چرا باید این اتفاق ها برای من بیفتد؟ چرا هرچی سنگِ مال پای لنگه؟ خدایا چرا من؟…. و از این نوع جملات که حتمن اذعان می فرمایید زیاد از زبان خودمان یا این و آن شنیده ایم. یکی دیگر از آسیب های نارضایتی از دنیا و زندگی، رشد حسادت در وجود انسان است. چون می بیند که فلان مقام یا امکانات را که خودش ندارد بلکه فقط خودش را لایق آنها می داند، شخص دیگری دارد، لذا به او حسادت می ورزد و در پی نابودی نعمت آن شخص برمی آید. حالا بنده در سدد  احصاء کامل آثار نارضایتی در زندگی انسان نیستم ولی اگر خود شما کمی در این زمینه تأمل بفرمایید به نتایج جالب توجهی دست خواهید یافت.

 

با توجه به این مقدمه، مطلبی که بنا داریم به آن بپردازیم این است که چرا ماها گرفتار این درد جانکاه می

شویم. مشکل کجاست؟ شما را خیلی معطل نکنم و سریع بروم سر اصل مطلب. مشکل اصلی ما نوع نگاه ما به دنیا و زندگی در آن است! ما از آنجا که شناخت درستی از حقیقت زندگی در این عالم نداریم گرفتار این مشکلات می شویم. برای فهم دقیق تر این موضوع حتمن باید برویم سراغ آیات و روایات که چون از سرچشمه وحی به ما رسیده اند، بهتر از هر چیز دیگری ما را در فهم این موضوع کمک می کنند. با هم به آیات ابتدایی سوره مبارکه بلد توجه می کنیم:

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ

لَا أُقْسِمُ بهِذَا الْبَلَدِ(۱)قسم به این شهر

وَ أَنتَ حِلُّ  بهِذَا الْبَلَدِ(۲)و تو در این شهر سکنا گرفته‏اى

وَ وَالِدٍ وَ مَا وَلَدَ(۳)و قسم به پدر و فرزندانى که پدید آورد

لَقَدْ خَلَقْنَا الْانسَانَ فىِ کَبَدٍ(۴)که آدمى را در رنج و محنت بیافریده‏ایم

علامه طباطبایی رحمت الله علیه در تفسیر المیزان می فرماید: «این سوره بیانگر این حقیقت است که خلقت انسان بر اساس رنج و مشقت است، هیچ شانى از شؤون حیات را نخواهى دید که توام با تلخى‏ها و رنج‏ها و خستگى‏ها نباشد، از آن روزى که در شکم مادر روح به کالبدش دمیده شد، تا روزى که از این دنیا رخت بر مى‏بندد هیچ راحتى و آسایشى که خالى از تعب و مشقت باشد نمى‏بیند، و هیچ سعادتى را خالص از شقاوت نمى‏یابد، تنها خانه آخرت است که راحتى‏اش آمیخته با تعب نیست.»

شب چهارم:

در شب گذشته به این نکته مهم و اساسی رسیدیم که برای داشتن رضایت از زندگی همراه با آرامش حقیقی

در دنیا، باید نگرش خود را نسبت به زندگی در این دنیا اصلاح کنیم. اگر نگرش انسان به زندگی واقع‌گرایانه باشد، انتظارات او از زندگی نیز واقع گرایانه خواهد بود و در پی آن، احساس او از زندگی نیز واقع بینانه خواهد شد. شاید بتوان گفت که هماهنگی انتظارات با واقعیت ها، کلان ْ شرطِ شاد زیستن و رضایت واقعی از زندگی است. رضایت از زندگی هنگامی شکل می گیرد که انتظار ما از زندگی واقع گرایانه باشد. بدون انتظار واقع گرایانه نمی توان زندگی موفقی داشت. انتظار واقع گرایانه نیز متوقف است بر شناخت صحیح و واقعی از زندگی و دنیایی که در آن زندگی می‌کنیم. در همین رابطه پیامبر عظیم الشأن اسلام صلی الله علیه و آله می فرماید:

«لو تعلمون من الدنیا ما أَعْلَمْ لَاسْتَراحَتْ أنفُسُکم منها»

اگر از دنیا آنچه را که من میدانم، شما هم میدانستید، جان های شما از آن احساس راحتی می کرد.

حضرت امیر علیه السلام درباره نقش تعیین کننده و محوری «شناخت دنیا» می فرماید:

«مَن عرف الدنیا لم یَحزَن لِلبَلوی»

هر کس دنیا را بشناسد از بلاها اندوهگین نمی شود.

آن حضرت در جای دیگر می فرماید:

«مَن عرف الدنیا لَم یَحزَن علی ما أصابَه»

کسی که دنیا را بشناسد به خاطر مصیبت های آن غمگین نمی شود.

 

امشب کمی بیشتر وقت خود را صرف قرائت و لذت بردن از روایات وکلمات نورانی اهل بیت علیهم السلام کنیم،

چرا که حضرت امام محمد باقر علیه السلام می فرماید:

«إنَّ حَدیثَنا یُحیی القُلُوب»

حدیث و کلام ما قلب ها را زنده می کند.

و یا در حدیث دیگری فرموده اند:

«لو إطّلع الناس علی محاسن کلامنا لاتّبعونا»

اگر مردم بر زیبایی های کلام ما اطلاع میافتند، حتما ما را پیروی میکردند.

بسیاری از احادیث مربوط به اهمیت شناخت صحیح دنیا، از وجود نازنین امیرالمؤمنین علیه السلام صادر شده است. ایشان می فرماید:

«مَن صَحَّت مَعرِفَتُهُ إِنصَرَفَت عَن العَالَمِ الفَانی نَفسُهُ و همَّتُهُ»

هر کس معرفتش صحیح باشد، جان او و همت او از دنیای فانی روی گردان می شود.

همچین آن حضرت می فرماید:

«یَنبَغی لِمَن عَرَفَ الدُنیا أن یَزهَدَ فیها و یَعزِفَ عنها»

برای کسی که دنیا را شناخته، شایسته است که نسبت به آن بی رغبت گردد و دل از آن برکند.

همانطور که ملاحظه می فرمایید این کلمات نورانی و تعداد بیشتری که فرصت خواندن آنها نیست، به ما می گویند که اگر شما دنیا را خوب بشناسید حتما از آن دوری خواهید کرد!

 

حالا می پردازیم به چند حدیث شریف که به ما در شناخت صحیح حقیقت دنیا و قواعد و سنت های جاری

آن کمک خواهند کرد. تعریف امیرالمؤمنین علی علیه السلام از دنیا شنیدنی است:

«الدُّنْیَا دَارٌ بِالْبَلَاءِ مَحْفُوفَه»

دنیا خانه ای است که با بلاها در بر گرفته شده است.

این واقعیت دنیاست! واقعیت این است که لحظه به لحظه دنیا اجین شده است با مشکلات و سختی ها. این را باید بپذیریم، البته ناچاریم که بپذیریم چون که ما نمی توانیم واقعیت دنیا که حقیقت هم دارد را تغییر دهیم. بله شاید بتوانیم دنیا را در «خیال» خود بسیار زیبا، راحت و دوست داشتنی تصور کنیم و در اثر آن تخیل، به یک احساس خوب و رضایتمندی از زندگی دست یابیم. اما این را باید بدانیم که این مدل احساس رضایتمندی، تنها یک توهم و تخیل بیش نیست و نمی تواند تأثیر پایدار و عمیق داشته باشد. این حالت همانند حسی است که پس از استعمال مواد مخدر یا داروهای روان گردان و توهم زا برای انسان بوجود می آید که برای مدتی ارتباط فرد را با واقعیت خارجی قطع می کند و در خیالات و اوهام غوطه ور می سازد؛ اما پس از اتمام اثر آن دارو، زندگی چهره واقعی خود را با تمام قدرت به رخ او خواهد کشید و او حتما گرفتار ناراحتی های بیش از پیش خواهد شد.

شب پنجم:

روزی امام سجاد علیه السلام به یکى از کسانى که در مجلس ایشان حاضر بود، رو کرد و فرمود:

«إِتَّقِ اللّهَ و أجمِل فِی الطَّلَبِ ولا تَطلُب ما لَم یُخلَق، فَإِنَّ مَن طَلَبَ ما لَم یُخلَق تَقَطَّعَت نَفسُهُ حَسَراتٍ ولَم یَنَل ما طَلَبَ»

تقواى الهى داشته باش و در طلب کردن، به زیبایى رفتار کن و آنچه را آفریده نشده، طلب نکن؛ زیرا کسى که آنچه را آفریده نشده طلب کند، جان او از حسرت، به شماره مى افتد و به خواسته خود هم نمى رسد.

طلب و خواسته، به معناى عام آن، یکى از واقعیت هاى حیات انسانى است. ما در زندگى خود، خواسته هاى متفاوتى داریم و براى به دست آوردن آنها تلاش مى کنیم. یکى از رموز موفّقیت، این است که مهارت کافى در طلب و خواسته خود داشته باشیم. نباید طلب و خواسته را ساده گرفت و اهمّیتى به آن نداد و هیچ برنامه اى براى آن نداشت. طلب و خواسته، یکى از فراگیرترین امور حیات بشرى است که باید مهارت لازم را درباره آن کسب کرد. آیا تا به حال، به این فکر کرده ایم که چه اطّلاعاتى در این باره داریم؟ و چه مهارتى در این زمینه کسب کرده ایم؟ در طلب کردن، دو چیز مهم وجود دارد: یکى «موضوع طلب» و دیگرى «شیوه طلب کردن». در هر دو قسمت باید با معیار تقواى الهى حرکت کرد تا به موفّقیت دست یابیم. امام سجاد علیه السلام، نخست مسئله «تقوا» را سرلوحه سخن خود مطرح مى کند إِتَّقِ اللّهَ و سپس به «شیوه طلب کردن» پرداخته، یادآور مى شود که طلب کردن باید به گونه اى زیبا توأم با عزّت و کرامت باشد أجمِل فِی الطَّلَبِ. آن گاه به «موضوع طلب» پرداخته، نکته هاى مهم و آموزنده اى را یادآور مى شوند. نکته اوّل این که در طلب کردن باید آنچه را وجود دارد، طلب کرد، نه آنچه را دوست مى داریم لا تَطلُب ما لَم یُخلَق. طلب هاى ما باید در دایره «امکانات» باشد. گاهى ممکن است خواسته هاى انسان براساس «تمایلات» او باشد. خواسته مبتنى بر تمایلات، معمولاً با واقعیت ها ناهماهنگ است و این ناهماهنگى، عامل ناکامى است. بنابراین، براى واقعى کردن خواسته ها باید قلمرو امکانات را شناخت و دانست که چه چیزى امکان وقوع دارد. نکته دومى که حضرت بیان مى فرماید مربوط به پیامد طلب کردن امور ناممکن است. تَقَطَّعَت نَفسُهُ حَسَراتٍ «حسرت»، پیامد طلب کردن ناممکن هاست. کسى که انتظارات غیر واقعی دارد و طبیعتاً به آنها هم نرسیده است، پیوسته حسرت و افسوس خواهد خورد؛ افسوسِ تحقّق نیافتن خواسته ها و از دست رفتن عمر و سرمایه هاى زندگى. چنین افرادى، عمر و سرمایه هاى برگشت ناپذیر زندگى خود را در راه «هیچ و پوچ» هدر مى دهند و این، حسرتى بى پایان است. پیامد دوم طلب کردن ناممکن ها «ناکامى» است لَم یَنَل ما طَلَبَ. چیزى که آفریده نشده باشد، «وجود» ندارد و آنچه وجود ندارد، «دست نایافتنى» است. ما در منطقه خواسته هایمان بیشتر اوقات، کارى به امکان و عدم امکان آن نداریم؛ براى ما مهم، آن چیزى است که دوست مى داریم و دوست داشتن، پدیده اى روانى است که هم مى تواند به امور ممکن تعلّق بگیرد و هم به امور ناممکن. بدیهى است دوست داشتن، به «خواسته» تبدیل مى شود و تولید «انتظار» مى کند؛ اما اگر ناممکن باشد محقَّق نمى شود و همین عدم تحقّق، موجب ناکامى مى گردد. امام سجاد علیه السلام در ادامه در بیان علل ناکامى مى فرماید:

«وکَیفَ یَنالُ ما لَم یُخلَق»

و چگونه به دست مى آید آنچه آفریده نشده است؟

در این قسمت، حضرت به یک اصل اشاره مى کند: اصل «دست نایافتنى بودن آنچه خلق نشده است». این اصل، خیلى روشن و بدیهى است و به نظر مى رسد که هیچ کس چنین انتظارى نخواهد داشت؛ لذا بیان آن براى مخاطب امام، تعجّب برانگیز بوده، به همین جهت، سؤال مى کند که: «چگونه کسى آنچه را آفریده نشده، طلب مى کند؟» حضرت در پاسخ وى مى فرماید:

«مَن طَلَبَ الغِنى وَ الأَموالَ وَ السَّعَهَ فِی الدُّنیا، فَإِنَّما یَطلُبُ ذلِکَ لِلرّاحَهِ، وَ الرّاحَهُ لَم تُخلَق فِی الدُّنیا و لا لِأَهلِ الدُّنیا، إنَّما خُلِقَتِ الرّاحَهُ فِی الجَنَّهِ و لِأَهلِ الجَنَّهِ، وَ التَّعَبُ و النَّصَبُ خُلِقا فِی الدُّنیا و لِأَهلِ الدُّنیا»

کسى که غنا و مال و توسعه زندگى دنیوى را طلب مى کند، در حقیقت، این را براى راحتى مى خواهد و حال آن که راحتى در دنیا و براى اهل دنیا خلق نشده است. همانا راحتى در بهشت و براى اهل بهشت آفریده شده و رنج و زحمت در دنیا و براى اهل دنیا آفریده شده اند.

سپس حضرت در تبیین این که چرا حتى مال و ثروت، موجب آسایش بشر نمى‌شود، بیان روشنى دارد که بدون هیچ توضیحى گویاست:

«و ما أ ُعطِیَ أحَدٌ مِنها جَفنَهً إلاّ اُعطِیَ مِنَ الحِرصِ مِثلَیها و مَن أصابَ مِنَ الدُّنیا أکثَرَ کانَ فیها أشَدَّ فَقرا لِأَنَّهُ یَفتَقِرُ إلَى النّاسِ فى حِفظِ أموالِهِ و یَفتَقِرُ إلى کُلِّ آلَهٍ مِن آلاتِ الدُّنیا فَلَیسَ فی غِنَى الدُّنیا راحَهٌ و لکِنَّ الشَّیطانَ یُوسَوِسُ إلَى ابنِ آدَمَ أنَّ لَهُ فى جَمعِ ذلِکَ المالِ راحَهً و إنَّما یَسوقُهُ إلَى التَّعَبِ فِی الدُّنیا وَ الحِسابُ عَلَیهِ فِی الآخِرَهِ»

و هیچ کس، اندکى از آن را به دست نیاورد، مگر آن که دو برابر آن حریص شد و کسى که از دنیا بیشتر به دست آورد، بیشتر نیازمند مى گردد؛ چون وى در حفظ اموال خود به مردم، نیازمند مى شود و به هر ابزارى از ابزار دنیا نیازمند مى گردد. پس در ثروت دنیا راحتى و آسایش نیست؛ ولى شیطان، آدمیزاد را چنین وسوسه مى کند که آسایش او در جمع آورى این مال است و بدین طریق، او را به رنج بیشتر در دنیا سوق مى دهد و در آخرت، حساب خداوند به زیان اوست.

توسعه مال و ثروت، دامنه حرص و نیازمندى را گسترش مى دهد! و این، نتیجه اى جز افزایش رنج ندارد. این، در حالى است که ما مال را مهم ترین و بلکه تنها عامل آسایش مى دانیم! اگر بدانیم دنیا جاى آسایش نیست، راحت زندگى مى‌کنیم. تحمّل ناپذیرى در زندگى، به خاطر این است که از آن، انتظار راحتى و زندگى بدون سختى را داریم. این انتظار، فضا را تنگ و سخت مى سازد.

 

اینکه چه تصوّرى از دنیا و سختى‌هاى آن داشته باشیم، نقش بسیار مهمّى در مقابله با سختى ها دارد. زمانى

انسان از وقوع سختى‌ها و ناملایمات، به شدّت دچار تنیدگى و نارضایتى مى گردد که انتظارش برآورده نشود و آنچه اتّفاق افتاده، خلاف توقّع او بوده باشد. ما از یک لیوان چاى داغ، توقّع یک نوشیدنى خنک و گوارا را نداریم و لذا از داغ بودن آن، نالان و ناراحت نمى شویم؛ بلکه اگر آن را سرد بیابیم، معترض مى شویم؛ چون انتظارى که از چاى داریم، برآورده نشده است. همین مسئله در مورد یک لیوان شربت خنک نیز صدق مى کند. ملاک، این نیست که هیچ چیز نباید سرد باشد، بلکه باید دانست که سردى و خنکى از چه چیزى انتظار مى رود و از چه چیزى انتظار نمى رود. همان ویژگى خنک بودن که در چاى، ایجاد ناراحتى مى کند، در نوشابه، مایه گوارایى و دلپذیرى است. پس، از هر چیزى انتظار خاصى برده مى شود و اگر خلاف آن رخ دهد، مایه عذاب و رنج خواهد شد. در این جا نیز همین نکته وجود دارد. آنچه تعیین کننده است، انتظار ما از دنیاست. انتظار اگر مطابق واقع باشد و با ماهیّت دنیا سازگار، مایه نارضایتى نمى گردد. معمولاً کسانى که به نارضایتى از زندگى مبتلا هستند، تصوّر و انتظارشان از دنیا واقعگرایانه نیست. واقعیت، این است که سختى ها اجتناب ناپذیرند. انتظار زندگىِ بدون سختى، انتظارى غیر واقعى است؛ سختى ها جزئى از زندگى ما هستند و انکار ما چیزى را تغییر نمى دهد. پیامبر خدا صلى الله علیه و آله مى فرماید:

«مَعَ کُلِّ فَرحَهٍ تَرحَهٌ»

با هر خوشى اى، رنجى هست.

 

شب ششم:

به جهت یک یادآوری جزیی نسبت به مطالب گفته شده در شب‌های گذشته اجازه می خواهم که یکی دو

روایت نورانی دیگر را در زمینه معرفی حقیقت دنیا برایتان قرائت نمایم تا برسیم به ادامه بحث خودمان. شخصى از گرفتارى خود به امام صادق علیه السلام پناه مى‌بَرَد. حضرت، وى را به صبر دعوت مى‌کند. پس از مدتى سکوت، به وى مى‌فرماید: «از زندان کوفه برایم بگو که چگونه جایى است؟» وى می‌گوید: «تنگ و متعفّن با زندانبانانى در بدترین حال!» حضرت به وى فرمود:

«فَإِنَّما أنتَ فِی السِّجنِ فَتُریدُ أن تَکونَ فیهِ فی سَعَهٍ ؟ أما عَلمتَ أنَّ الدُّنیا سِجنُ المُؤمِنِ؟»

همانا تو اکنون در زندان هستى؛ آیا مى خواهى درون آن، در گشایش باشى؟ آیا نمى دانى که دنیا زندان مؤمن است؟

در حدیث دیگری که از امام صادق علیه السلام روایت شده است آمده که رسول خدا صلى الله علیه و آله در توصیه هاى آموزنده خود به امیر مؤمنان علیه السلام فرمود :

«یا عَلِیُّ ! ما مِن دارٍ فیها فَرحَهٌ إلاّ یَتبَعُها تَرحَهٌ »

اى على! هیچ خانه اى را خوشى فرا نمى گیرد ، مگر رنجى به دنبال خواهد داشت.

تحمّل ناپذیرى حوادث ، به خاطر این است که از زندگى ، انتظار راحتى بدون سختى را داریم و این، ریشه در غیر واقعى بودن شناخت ما از دنیا دارد . آنچه مهارت هاى مقابله با سختى ها را به وجود مى آورد و زندگى را تحمّل پذیر مى سازد، پذیرش این واقعیت است که سختى ها اجتناب ناپذیرند . اگر انسان بداند دنیا جاى راحتى نیست ، راحت زندگى مى کند و از ناملایمات ، به تنگ نمى آید.

 

اینجا شما می توانید یک سوال اساسی را بپرسید وآن اینکه اساساً چرا خداوند این همه رنج خواسته و ناخواسته

در دنیا قرار داده است؟! تحمیل اینهمه رنج بر مخلوقات، چه فایده ای برای او دارد؟! البته می‌دانیم که خداوند چون دارای کمال مطلق در تمام زمینه هاست، پس این سوال اشتباه است. رنج بردن ما هیچ سودی برای او ندارد، چون نیازی به چیزی ندارد. پس این همه رنج چه سودی برای چه کسی دارد؟ آیا سودی برای خودمان هم دارد؟!

این سوال خوبی است و باید به پاسخ آن دست پیدا کنیم و الا تحمل سختی ها برایمان خیلی ساده نخواهد بود. آنکه در شب گذشته گفتیم که انسان با شناخت صحیح دنیا و قبول وجود دردها و رنجها در آن، به آرامش می‌رسد ربطی به این سوال که مطرح است ندارد. چرا که حس رضایتمندی یکی از آثار شناخت دنیاست و سوال ما این است که اساسا خود وجود رنج و سختی چه فایده ای دارد.

 

یکى دیگر از عوامل تنیدگى و فشار روانى، احساس بى معنا و بی فایده بودن حوادث است. اگر حادثه‌هاى

ناخوشایند زندگى، بى‌معنا و بى حاصلْ ارزیابى شوند، قابل تحمّل نخواهند بود. اگر انسان، به سودمندی کارها باور داشته باشد، هر چند دشوار و سخت باشند، اما آنها را به خاطر سودی که دارند، تحمّل خواهد کرد. ما در زندگى خود نیاز به چیزى داریم که «به خاطر آن» سختى‌ها را تحمّل کنیم. ناکامى در یافتن معنا، از مهم ترین عوامل تنش زاست. آرى، اگر درد و رنج نیز معنا و فایده داشته باشند، آزاردهنده نیستند. آنچه آزاردهنده است، احساس بى فایده بودن سختى هاست. کسانى تکالیف دینى را آزاردهنده مى دانند که معناى آن را نمى شناسند و کسانى بلاها و امتحانات الهى را برنمى تابند که به سودمندی آنها واقف نیستند.

 

کسانى که در سختى ها و بلاها بى‌تاب مى‌شوند، نه تنها موقعیّت ناخوشایند را بى‌معنا مى دانند، بلکه از آن،

ارزیابى منفى نیز دارند. معمولاً چنین افرادى، سختى‌هاى زندگى را ناعادلانه، بى دلیل، رنج بى حاصل، مزاحم و بخصوص اهانت آمیز، ارزیابى مى کنند. در تصوّر این افراد، مال و ثروت، نشانه «کرامت» است و محرومیت، نشانه «خوارى». قرآن کریم در این باره مى فرماید:

فَأَمَّا الاْءِنسَـنُ إِذَا مَا ابْتَلَاهُ رَبُّهُ فَأَکْرَمَهُ وَ نَعَّمَهُ فَیَقُولُ رَبِّى أَکْرَمَنِ * وَ أَمَّآ إِذَا مَا ابْتَلَـاهُ فَقَدَرَ عَلَیْهِ رِزْقَهُ فَیَقُولُ رَبِّى أَهَـانَنِ [فجر ۱۵/۱۶]

و امّا انسان، هنگامى که پروردگارش او را بیازماید و عزیزش داشته و نعمت فراوان به او دهد، مى گوید: پروردگارم مرا گرامى داشته است و امّا چون وى را بیازماید و روزى اش را بر او تنگ گرداند، گوید: پروردگارم مرا خوار کرده است.

آنچه موجب تشدید فشار روانى مى گردد، همین ارزیابى‌های غلط است. در این ارزیابى‌ها، معناى بلاها منفى ارزیابى مى شوند و هیچ فایده ای برای آنها در نظر گرفته نمی شود. آیا این ارزیابى، صحیح است؟ آیا معناى بلاها خوار کردن انسان و دور شدن خدا از بنده است؟ آیا واقعا رنج ها بی فایده هستند؟ اگر بی فایده نیستند که نیستند چون خداوند حکیم است، پس فایده و معنای رنج، آنهم رنج مدام چیست؟

 

باز هم برای شناخت صحیح و دقیق از این مطلب، باید برویم درب خانه وحی! قرآن و عترت پاک رسول

گرامی اسلام صلی الله‌علیه و آله! در آیینه آیات و روایات نورانی اهلبیت علیهم السلام ما به این نتایج دست می یابیم:

۱ . بلا ، آزمون تکامل

مهم ترین معناى بلاها، خاصیت «رشددهندگى» آنهاست. در حالت آسایش و راحتى، قابلیت هاى نهفته انسان، پرورش نمى یابند. شهید مطهرى در این باره مى گوید: زشتى ها مقدّمه وجود زیبایى ها و آفریننده و پدیدآورنده آنها هستند. در شکم گرفتارى ها و مصیبت ها، نیک بختى ها و سعادت ها نهفته است.

انسان ، موجودى است با قابلیت ها و استعدادهاى فراوان که براى سعادت و بِهْ روزى باید پرورش یابند و از قوّه، به فعل تبدیل شوند و در این میان، آنچه زمینه این مهم را فراهم مى سازد، «سختى»ها و «مصیبت»هاست و کارگاهى که چنین فعل و انفعالى در آن صورت مى گیرد، «دنیا» است. اساساً فلسفه وجود دنیا، پرورش استعدادهاى نهفته انسان است. این که دنیا مقدّمه آخرت است، به همین معناست. آخرت (چه بهشت و چه جهنّم آن)، محلّ بروز «قابلیت هاى پرورش یافته» است. در آخرت، جایى براى «قابلیت هاى نهفته» نیست؛ لذا دنیا خلق شده تا کارگاهى براى پرورش استعدادها و نمایان شدن قابلیت ها باشد و ابزار آن نیز امتحانات و ابتلائات است. قرآن کریم در این باره مى فرماید:

وَ نَفْسٍ وَ مَا سَوَّاهَا * فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَ تَقْوَاهَا [شمس ۷/۸]

سوگند به نَفْس و آن کس که آن را درست کرد*سپس پلیدکارى وپرهیزگارى اش را به او الهام کرد.

 

برای بروز و ظهور این استعدادهای نهان خداوند ما را اینگونه آفرید: لَقَدْ خَلَقْنَا الاْءِنسَـنَ فِى کَبَدٍ [بلد ۴]

همانا انسان را در رنج و سختى آفریدیم. شهید مطهّرى در این باره مى فرماید: این خصوصیت، مربوط به موجودات زنده، بالأخص انسان است که سختى ها و گرفتارى ها مقدّمه کمال ها و پیشرفت هاست. ضربه ها، جمادات را نابود مى سازد و از قدرت آنان مى کاهد؛ ولى موجودات زنده را تحریک مى کند و نیرومند مى سازد. «بس زیادت ها که اندر نقص هاست». مصیبت ها و شدائد، براى تکامل بشر ضرورت دارند. اگر محنت ها و رنج ها نباشند، بشر تباه مى گردد … آدمى باید مشقّت ها تحمّل کند و سختى ها بکشد، تا هستىِ لایق خود را بیابد. تضاد و کشمکش، شلاّق تکامل است. موجودات زنده، با این شلاّق، راه خود را به سوى کمال مى پیمایند.

برای تکامل و افزایش ارزش انسان مثال مراحل ساخت طلاجات جالب است.

همه سخن در این آیه شریفه، نهفته است:

الَّذِى خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَیَوهَ لِیَبْلُوَکُمْ أَیُّکُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً  [ملک ۲]

[خدا] کسى است که مرگ و زندگى را آفرید تا شما را بیازماید که کدام یک ، نیکوکارتر است.

فلسفه مرگ و حیات، مشخّص شدن نیکوکارترین است. آفرینش دنیا نیز براى ظهور رفتارهاى نیک و بد است!

 

شب هفتم:

البته آزمون های الهی هم انواعی دارد:

گاهیآزمون محنت است (وَلَنَبْلُوَنَّکُم بِشَىْ‌ءٍ مِّنَ الْخَوْفِ وَ الْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِّنَ الْأَمْوَ‌لِ وَ الْأَنفُسِ وَ الثَّمَرَ‌تِ وَ بَشِّرِ الصَّـبِرِینَ [بقره ۱۵۵] حتما شما را با چیزى از ترس و گرسنگى و آفت در مال ها و جان ها و میوه ها مى آزماییم و [در این میان ]به مردمان بردبار ، مژده بده . بردبارى ، واکنش منطقى و مثبتى است که انسانیت را مى پروراند و به همین جهت ، قابل مژده دادن است.)

گاهی آزمون لذت است (إِنَّا جَعَلْنَا مَا عَلَى الْأَرْضِ زِینَهً لَّهَا لِنَبْلُوَهُمْ أَیُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً  [کهف ۷] ما آنچه را بر زمین است، زینت آن قرار دادیم تا آنان را بیازماییم که کدام یک نیکوکارترند.)

لذّت ها و زیبایى ها نیز از این جهت مى توانند سخت و مشقّت آور باشند که باید انسان، خود را در برابر آنها کنترل کند و از اسراف و تبذیر و شهوت رانی و لذت پرستی بپرهیزد. آفت دوران خوشایند، همین امورى است که نام برده شد. طبیعت انسان به سمت این امور، تمایل دارد؛ ولى اینها براى آینده بشر زیان بارند. از این رو، انسان باید در برابر این تمایل بایستد و از خواهش هاى نفسانى دست بکشد و این کار، سخت و دشوار است.

گاهی هم آزمون تکلیف است، اوامر و نواهى خداوند، در همین فضا، قابل تحلیل اند. شهید مطهرى در این باره مى‌گوید: خدا براى تربیت و پرورش جان انسان ها دو برنامه تشریعى و تکوینى دارد و در هر برنامه، شدائد و سختى ها را گنجانیده است. در برنامه تشریعى، عبادات را فرض کرده و در برنامه تکوینى، مصائب را در سر راه بشر، قرار داده است. روزه، حج، جهاد، انفاق و نماز، شدائدى است که با تکلیف، ایجاد گردیده اند و صبر و استقامت در انجام دادن آنها موجب تکمیل نفوس و پرورش استعدادهاى عالى انسانى است. گرسنگى، ترس، تلفات مالى و جانى، شدائدى است که در تکوین، پدیدآورده شده اند و به طور قهرى، انسان را در بر مى گیرند.

البته رنج ها دو فایده کلان دیگری هم دارند:۲٫ تطهیر گناهان    ۳٫ترفیع درجه؛

البته این سه فقط مخصوص مؤمنان و خالصان درگاه ربوبیت هستند و ما هم بحثمان فقط درباره همین گروه مؤمن و نورانی است و کاری با دشمنان و مخالفان اهلبیت علیهم السلام نداریم.

 

حالا اینهمه از رنج گفتیم و شنیدیم، اصلا معنا و حقیقت رنج چیست؟ رنج یعنی اتفاقی که مطابق دوست

داشتنی‌های انسان نیست. لذا این آیات و روایات که خواندیم می خواهند به ما بگویند در این دنیا مدام اتفاق‌هایی می‌افتد که مطابق میل شما نیست. این نگاه در تربیت فرزند هم نقش بسزایی دارد. اگر کسی چنین نگاهی به حیات داشته باشد وقتی فرزندش را تربیت می‌کند، در واقع باید او را پذیرای رنج کند و برای مرد شدن در عرصۀ مقابله با دوست داشتنی ها، آماده اش کند.

 

شب هشتم:

البته همه رنج ها یکجور نیستند. یک دسته از رنج ها غیر قابل تغییر و تبدیل هستند و هیچ راه فراری از آنها

نیست! همه آن رنج‌های طبیعی و عمومی که در زندگی همه افراد بشر هست از این دسته اند همچون پیری، درد و رنج گرسنگی و تشنگی و رنج های پس از آنها و از همه تلخ تر، مرگ؛ اما یک دسته دیگر از رنج ها اینگونه نیستند که نشود تغییر یا تبدیلشان کرد! بلکه اتفاقا قابل تغییر هستند و می‌توان با اراده خودمان آنها را کم و زیاد یا تغییر و تبدیل نماییم.

در مقابل رنج های از نوع دسته اول که در دنیا وجود دارد، تنها کاری که می‌شود کرد تحمل و صبر فعال است و هیچ کار دیگری نمی‌شود انجام داد. اما از آنجا که نوع دوم از رنجها دو گونه اند، یکسری مفید و ارزشمند و رشد دهنده! و یکسری هم برعکس، نه تنها فایده ای ندارند بلکه مضر و مخرب نیز هستند. در مقابل این نوع دوم علاوه بر صبر فعال، کار دیگری که می‌توانیم انجام دهیم این است که نوع رنج را خودمان انتخاب کنیم و با این انتخاب، رنج را بپذیریم و از آن استقبال کنیم. اگر خوب رنج ببریم و رنج های خوب را انتخاب کنیم، عامل شکوفایی ما می شود.

ما از حکومت خدا نمی توانیم فرار کنیم لآیُمْکِنُ الْفِرآرُ مِنْ حُکُومَتِکَ و یکی از وجوه حکومت خدا،

سنت های خداست و یکی از سنت های خدا، همین رنج است. ما در رنج هستیم و در آن باقی خواهیم بود، ولی می توانیم تلاش کنیم تا بهترین رنج ها را ببریم. به عنوان مثالی از رنج بد، اگر شما حسادت کنی در واقع رنج حسادت را پذیرفته ای، که این رنج انسان را مریض می‌کند؛ یا اگر انسان حسرت آنچه را که بدست نیاورده و یا از دست داده بخورد، رنجی را انتخاب کرده که منشأش چیزی شبیه کفر است.

چند رنج خوب را هم می توان معرفی کرد: شما محبت کرده ای و قدرتان را ندانسته اند و از این قدرنشناسی رنج می‌کشی؛ یا کار خوبی انجام داده ای، ولی افتخار آن به نام دیگران ثبت شده است. اینها رنج دارد ولی اگر صبر کردی، رنج خوب و سازنده را کشیده ای.

انسان می تواند انتخاب کند که از حسادت کردن رنج ببرد یا از اینکه دیگران کار خوب شما را به نام خودشان ثبت کرده اند، رنج ببرد. کدام رنج را انتخاب می کنید؟ رنج دوم بهتر است، چون اگر کسی آدم باشد و اهل انسانیت باشد، امکان ندارد حقش را نخورند. اگر کسی اینقدر مراقب باشد که هیچ وقت کسی حقش را نخورد و همیشه انرژی خودش را برای دفاع از خود و تأمین منافع خودش صرف کند، او اصلا کی وقت میکند که خوب باشد؟! به محض اینکه آدم خوبی بشوی، کسانی سر راهت قرار می گیرند که حق تو را می خورند. آدم خوب هیچ گاه از رنج مظلومیت فارغ نمی شود.

کدام رنج بهتر است؟ رنج حسرت خوردن برای از دست دادن دنیا؟ یا رنج شرمندگی پیش خدا؟ دومی بهتر است. چون کسی که حسرت از دست دادن دنیا را در دل دارد، هیچ وقت نمی تواند بابت رنج از دست دادن فرصت های با خدا بودن گریه کند. از رنج نمی‌توان فرارکرد. اما اگر خوب رنج ببریم و رنج‌های خوب را انتخاب کنیم، این رنج عامل شکوفایی ما می‌شود. اولیاء خدا مراقبت می‌کرده اند که حتی یک لحظه هم رنج بد به قلبشان وارد نشود و حتی یک لحظه هم از رنج خوب خالی نباشند. امام حسین علیه السلام هم روز عاشورا هر قدر رنج هایش بیشتر می شد، صورت مبارکشان بیشتر گل می‌انداخت و نورانی تر می شد…

 

حالا که به این مرحله از بحث رسیدیم لازم است یک نکته بسیار بسیار مهم و ریشه‌ای را برایتان بازگو کنم.

علت اصلی انتخاب این موضوع یعنی معرفی حقیقت دنیا و رنج ها و سختی های موجود در آن، چیزی غیر از آنهایی است که تا کنون به عرضتان رسانده ام. هدف ما چیز دیگری است که خیلی مهم تر از رضایتمندی از زندگی و رسیدن به آرامش است که خواهی نخواهی به عنوان یک اثر وضعی برای کشف و قبول حقیقت دنیا و فهم فواید رنج، برآن بار می‌شود.

نکته مهم این است که ما وقتی با این واقعیت تلخ روبرو می شویم و به ناچار باید آن را بپذیریم و زیر بار آن برویم؛ البته اگر نپذیریم هم به ما می پذیرانند!! آنوقت پذیرش دین برایمان آسان و سهل می گردد. با اﯾﻦ روش اﺑﺘﺪا ما اﻧﺴﺎنﻫﺎ ﺑﺎ واﻗﻌﯿﺖ ﺣﯿﺎت و زندگی دنیا و ﺑﺎ ﺗﻠﺨﯽﻫﺎی اﯾﻦ واﻗﻌﯿﺖ آﺷﻨﺎ شدیم. اﮔﺮﮐﺴﯽ اﯾﻦﺗﻠﺨﯽﻫﺎ را دﯾﺪ، دﻧﺒﺎل ﺷﯿﺮﯾﻨﯽ ﻣﯽ‌ﮔﺮدد؛ و این دﯾﻦ اﺳﺖﮐﻪ ﺣﯿﺎت را ﺷﯿﺮﯾﻦ ﻣﯽﮐﻨﺪ. روش ﺻﺤﯿﺢ و ﻃﺒﯿﻌﯽ آﺷﻨﺎﯾﯽ ﺑﺎ دﯾﻦ ﻫﻤﯿﻦ اﺳﺖ.

ﻧﻘﻄﻪ ﻣﻘﺎﺑﻞ اﯾﻦ روش اﯾﻦ اﺳﺖﮐﻪ ﺷﯿﻄﺎن اول دﻧﯿﺎ را ﺑﺮای ﺷﻤﺎ ﺷﯿﺮﯾﻦ ﺟﻠﻮه ﻣﯽدﻫﺪ. وﻗﺘﯽ ﺗﻠﻘﯽ ﯾﮏ  اﻧﺴـﺎن از دﻧﯿـﺎ اﯾـﻦ ﺷﺪه ﺑﺎﺷﺪﮐﻪ اﻧﺴﺎن در اﯾﻦ دﻧﯿﺎ ﻣﯽﺗﻮاند ﻫﺮ ﻗﺪرﮐﻪ دﻟﺶ ﺧﻮاﺳﺖ از دﻧﯿﺎ ﻟﺬت ﺑﺒﺮد،  دﯾﮕﺮ دﯾﻨﺪار ﻧﺨﻮاﻫﺪ ﺷﺪ چونکه دین را در مقابل دنیا می بیند. حتی اﮔﺮ ﺑﻪ او ﺑﮕﻮﯾﯽ دﯾﻦ ﻓﻘﻂ ﯾﮏ ﻗﺴﻤﺖ ﻫﺎﯾﯽ از اﯾﻦ ﻟﺬت را ﻣﻨﻊﮐﺮده اﺳﺖ، ﺑﻪ ﻫﯿﭻ وﺟﻪ ﻗﺒﻮل ﻧﺨﻮاﻫﺪﮐﺮد. روش ﺷﯿﻄﺎن دقیقاً همین اﺳﺖ ﮐﻪ دﻧﯿﺎ را زﯾﻨﺖ ﻣﯽ دهد:

«قَالَ رَبِّ بِمَا أَغْوَیْتَنِی لَأُزَیِّنَنَّ لَهُمْ فِی الْأَرْضِ وَلَأُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ﴿٣٩حجر﴾

ولی اﮔﺮ از اﺑﺘﺪا ﺗﻠﻘﯽ ﺷﻤﺎ اﯾﻦ ﺑﺎﺷﺪ ﮐﻪ دﻧﯿﺎ ﺗﻠﺦ اﺳﺖ، دﻧﺒﺎل ﺷﯿﺮﯾﻨﯽ ﻣﯽﮔﺮدی وﻟﯽ اﮔﺮ ﺗﻠﻘـﯽ ﺷـﻤﺎ از  دﻧﯿـﺎ اﯾـﻦ ﺑﺎﺷﺪ ﮐﻪ دﻧﯿﺎ ﺷﯿﺮﯾﻦ اﺳﺖ، آﻧﻮﻗﺖ دﯾﻦ را ﺗﻠﺦ ﻣﯽﺑﯿﻨﯽ. ﻟﺬا ﻣﺎ ﺑﺤﺜﻤﺎن را ﺑﺎ ﺷﻨﺎﺧﺖ واﻗﻌﯿﺖ ﻫـﺎ و ﺗﻠﺨـﯽ ﻫـﺎی  دﻧﯿﺎ ﺷﺮوع ﮐﺮدﯾﻢ. اﮔﺮ ﮐﺴﯽ ﻧﺎﺑﯿﻨﺎ ﻧﺒﺎﺷﺪ، ﺗﻠﺨﯽﻫﺎی دﻧﯿﺎ را ﻣﯽﺑﯿﻨﺪ. ﻣﺜﻼً آﯾﻪ ﺷﺮﯾﻔﻪ ﻣﯽﻓﺮﻣﺎﯾﺪ: ﻣﺎ ﺑﻪ ﻫﺮ ﮐﺲ ﻋﻤﺮ ﺑﺪﻫﯿﻢ، ﺟﺴﻢ او را ﻣﯽﭘﻮﺳﺎﻧﯿﻢ:

«وَمَن نُّعَمِّرْهُ نُنَکِّسْهُ فِی الْخَلْقِ أَفَلَایَعْقِلُونَ﴿یس۶٨﴾ و به هر کس عمر طولانی دهیم، او را در عرصه آفرینش [به سوی حالت ضعف، سستی، نقصان و فراموشی] واژگونش می  کنیم؛ پس آیا تعقّل نمی  کنند. و ﺧﺪا ﻣﯽﻓﺮﻣﺎﯾﺪ ﻣﻦ اﯾﻦ ﮐﺎر را ﮐﺮده ام.

 

ﮔﺎﻫﯽ از اوﻗﺎت ﻣﺎ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﻣﺘﻘﺎﻋﺪ ﺑﻮدن ﺧﻮدﻣﺎن ﺑﺮای دﯾﻨﺪاری ﻧﮕﺎه ﮐﻨﯿﻢ، ﺑﻠﮑﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ را از ﻧﻮ

ﺑﺴﺎزﯾﻢ. ﺷﺎﯾﺪ اﺷﮑﺎﻟﯽ در ﻣﺮاﺗﺐ ﻣﺘﻘﺎﻋﺪ ﺷﺪن ﻣﺎ وﺟﻮد داﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ. اﮔﺮ ﻣﺮاﺗﺐ ﻣﺘﻘﺎﻋﺪ ﺷﺪن ﻣﺎ ﺑﺮای دﯾﻨﺪاری درﺳﺖ اﻧﺠﺎم ﻧﺸﺪه ﺑﺎﺷﺪ، ﻣﺸﮑﻼﺗﯽ ﭘـﯿﺶ ﻣﯽ‌آﯾﺪ ﮐـﻪ ﭼﻨﯿﻦ ﻋﻼﺋﻤﯽ دارد: ﮐﺎﻫﻞ ﻧﻤﺎزی، ﮐﻨﺪی در ﺳﯿﺮ و ﺳﻠﻮک اﻟﯽ اﷲ و اﻃﺎﻋﺖ از ﺧﺪا. ﯾﻌﻨﯽ اﯾﻤﺎن ﻫﺴﺖ، اﻣﺎ ﻋﻤﯿﻘﺎً ﻣﺘﻘﺎﻋﺪ ﻧﺸﺪه اﯾﻢ. ﺑﺴﯿﺎری از ﮐﺴﺎﻧﯽ ﮐﻪ دﯾﻨﺪاری ﺑﺮاﯾﺸﺎن ﺳﺨﺖ اﺳﺖ، ﺑﻪ دﯾﻨﺪاری ﻋﻤﯿﻘﺎً ﻣﺘﻘﺎﻋﺪ ﻧﺸﺪه اﻧﺪ. اﯾﻦ اﻓﺮاد ﻣﻨﮑﺮ ﺧﺪا، ﭘﯿﻐﻤﺒﺮ صلی الله علیه وآله و ﺑﻬﺸـﺖ و ﺟﻬﻨﻢ ﻧﻤﯽ‌ﺷﻮﻧﺪ وﻟﯽ ﻫﻨﻮز ﭼﻨﯿﻦ ﺳﺆالﻫﺎﯾﯽ ﻫﻢ در ﺗﻪ دﻟﺸﺎن ﻫﺴﺖﮐﻪ «ﭼﺮا اﯾﻦ دﺳﺘﻮر و آن دﺳﺘﻮر ﺑﻪ ﻣﺎ داده ﺷﺪه اﺳـﺖ ؟» ﻋـﺪم ﻣﺘﻘﺎﻋﺪ ﺷﺪن در ﻣﻮرد اﯾﻦ ﺳﻮاﻟﻬﺎ ﺑﺎﻋﺚ ﻣﯽﺷﻮد ﺑﻪ ﺣﺮف دﯾﻦ درﺳﺖ ﮔﻮش ﻧﮑﻨﻨﺪ.

 

شب نهم:

در اﯾﻨﺠﺎ ﻣﺎ ﺑﺤﺚ را از اﯾﻤﺎن ﺑﻪ ﺧﺪا و ﻏﯿﺐ، ﺑﺎﯾﺪﻫﺎ و ﻧﺒﺎﯾﺪﻫﺎ و دﺳﺘﻮرات دﯾﻨﯽ و ﺑﻪ ﻃﻮر ﮐﻠﯽ از ﺑﺨﺶ «اﯾﻤﺎن

ﺑﻪ ﻏﯿﺐ» دﯾـﻦ ﺷـﺮوع ﻧﮑﺮده اﯾﻢ، ﺑﻠﮑﻪ از درﺳﺖ دﯾﺪن واﻗﻌﯿﺖ ﺷﺮوع ﮐﺮده اﯾﻢ. ﺗﻮﺟﻪ ﺑﻪ واﻗﻌﯿﺖﻫﺎ، دارای اﺳﺘﻨﺎد ﻗﺮآﻧﯽ و رواﯾﯽ ﻧﯿﺰ ﻫﺴﺖ. ﺑﻌﺪ از ﺗﻮﺟﻪ و درک درﺳﺖ واﻗﻌﯿﺎت ﺣﯿﺎت، ﺑﻪ اﯾﻤﺎن ﻫﻢ ﻣﯽ رﺳﯿﻢ. راه ﻣﺘﻘﺎﻋﺪ ﺷﺪن اﯾﻦ اﺳﺖ ﮐﻪ ﺣﺮﮐﺖ ﺧﻮد را از ﻧﻘﻄﻪ درﺳﺘﯽ آﻏﺎز ﮐﺮده ﺑﺎﺷـﯿﻢ. ﻧﻘﻄـﻪ آﻏﺎز ﻫﻢ ﺷﻨﺎﺧﺖ واﻗﻌﯿﺖ دﻧﯿﺎ و ﺣﯿﺎت اﻧﺴﺎن در دﻧﯿﺎ اﺳﺖ.

ما می خواهیم قبل از آنکه به «ایمان به خدا» برسیم، تشنه «ایمان به خدا» بشویم. قبل از اینکه دستورات خدا را بشنویم، خودمان را محتاج دستورات خدا ببینیم. ﻗﺒﻞ از اﯾﻨﮑﻪ ﭘﯿﺎﻣﺒﺮان ﺧﺪا ﺑﺎ ﻣـﺎ ﺣـﺮف ﺑﺰﻧﻨـﺪ، درد و ﻧﯿﺎزﻣﻨﺪی ﺧﻮدﻣﺎن ﺑﻪ ﻃﺒﯿﺐ را درک ﮐﺮده ﺑﺎﺷﯿﻢ. اﮔﺮ ﻃﺒﯿﺐ ﺑﯿﺎﯾﺪ و اﺣﻮال ﻣﺎ را ﺑﭙﺮﺳﺪ، در ﺣﺎﻟﯿﮑﻪ ﻣﺎ ﻫﻨﻮز ﻫﯿﭻ دردی در ﺧﻮد اﺣﺴﺎس ﻧﻤﯽﮐﻨﯿﻢ، ﻣﻤﮑﻦ اﺳﺖ ﺑﻪ ﻃﺒﯿﺐ ﺑﺨﻨﺪﯾﻢ و ﮐﺎر او را ﺟﺪی ﺗﻠﻘـﯽ ﻧﮑﻨـﯿﻢ. اﻣـﺎ اﮔـﺮ ﺑـﻪ ﺗﺸﻨﮕﯽ رﺳﯿﺪه ﺑﺎﺷﯽ، ﻗﺪر زﻻل زﻣﺰم دﯾﻦ را درک ﻣﯽﮐﻨﯽ و ﻟﺬت ﻣﯽﺑﺮی و آن را ﻧﻮش ﺟﺎن ﻣﯽﮐﻨﯽ.

اﮔﺮ ﺑﻪ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺿﺮورت و ﻧﯿﺎز ﺧﻮدش ﺑﻪ دﯾﻦ را ﻧﻔﻬﻤﯿﺪه، دﯾﻦ را ﻋﺮﺿﻪ ﮐﻨﯽ، ﻣﯽﮔﻮﯾﺪ ﻣﻦ ﺑﺮای ﭼﯽ ﺑﺎﯾﺪ دﯾﻨـﺪاری ﮐـﻨﻢ؟! آﻧﻮﻗـﺖ ﭼﻮن ﺳﺆال اﯾﻦ ﻓﺮد، ﻣﻌﺘﺮﺿﺎﻧﻪ اﺳﺖ؛ اﮔﺮ ﺟﻮاب ﺻﺤﯿﺢ ﻫﻢ ﺑﺸﻨﻮد، ﻏﺎﻟﺒﺎً  دوﺳﺖ ﻧﺪارد ﻣﺘﻘﺎﻋﺪ ﺷﻮد. اﮔﺮ ﺑﻪ ﮐﺴـﯽ ﮐـﻪ ﻫﻨـﻮز ﺑـﺎ درک رﻧﺞﻫﺎی دﻧﯿﺎ ﺗﺸﻨﻪ دﯾﻦ ﻧﺸﺪه  اﺳﺖ، ﺑﮕﻮﯾﯽ ﻧﻤﺎز ﺑﺨﻮان! ﻣﯽﮔﻮﯾﺪ: ﺑﺮای ﭼﯽ ﻧﻤﺎز ﺑﺨﻮاﻧﻢ، اﺻﻼً ﺧـﺪا ﭼـﻪ ﻧﯿـﺎزی ﺑـﻪ ﻧﻤـﺎز ﻣـﻦ دارد؟ اﻧﺴﺎن ﺑﺎﯾﺪ  اﺑﺘﺪا ﯾﮏ دردی ﭘﯿﺪا ﮐﻨﺪ و ﺑﻌﺪ ﺑﻪ او ﺑﮕﻮﯾﻨﺪ ﻣﺮﻫﻢ درد ﺗﻮ، ﻧﻤﺎز اﺳـﺖ. آنگاه او ﺑـﺎ اﺷـﺘﯿﺎق ﻣـﯽﭘﺮﺳـﺪ: ﭼﮕﻮﻧﻪ، ﭼﻄﻮری؟ و راﺣﺖ ﺑﺎ ﺟﺎن و دل ﻣﯽ‌ﭘﺬﯾﺮد.

 

اﻧﺴﺎن وﻗﺘﯽ ﺗﻠﺨﯽﻫﺎی وﺟﻮد ﺧﻮدش، ﺗﻠﺨﯽﻫﺎی ﺳﺮﻧﻮﺷﺖ ﺧﻮدش و ﺗﻠﺨﯽﻫﺎی دﻧﯿﺎی ﺧﻮدش را ﺑﺒﯿﻨـﺪ، ﻣﻤﮑـﻦ

اﺳـﺖ دﻧﯿـﺎ ﺑـﺮاﯾﺶ ﻏﯿﺮ ﻗﺎﺑﻞ ﺗﺤﻤﻞ و ﺳﺨﺖ ﺷﻮد، ﯾﺎ زﻧﺪﮔﯽ ﺑﺮاﯾﺶ ﺑﯽ روح، ﺑﯽﻓﺮوغ، ﺑﯽﻧﻮر و ﺑﯽﻫﯿﺠﺎن ﺷﻮد. در اﯾﻨﺠﺎ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ اﯾـﻦ اﻧﺴـﺎن ﮔﻔـﺖ: ﺑﯿـﺎ و ﺧﻮدت را از اﯾﻦ ﺗﻠﺨﯽﻫﺎ ﻏﺎﻓﻞ ﻧﮑﻦ. ﻣﺜﻼً ﻣﺮگ را ﻓﺮاﻣﻮش ﻧﮑﻦ. راه ﻓﺮار از اﯾﻦ ﺗﻠﺨﯽﻫﺎ، ﻏﻔﻠﺖ از اﯾـﻦﺗﻠﺨﯽﻫـﺎ ﻧﯿﺴـﺖ. ﻏﻔﻠـﺖ از ﺗﻠﺨﯽﻫﺎ، اﻧﺴﺎن را ﻧﺎﺑﻮد ﻣﯽﮐﻨﺪ. ﻧﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﺎﯾﺪ ﻧﮕﺮش ﺑﻪ ﺣﯿﺎت را  ﺑﺎ ﺗﻮﺟﻪ ﺑﻪ ﺗﻠﺨﯽﻫﺎﯾﺶ ﺗﺼﺤﯿﺢ ﮐﺮد و ﺗﻠﺨﯽﻫﺎ را دﯾﺪ، ﺑﻠﮑﻪ از اﯾﻦ ﺗﻠﺨﯽﻫﺎ، ﻏﻔﻠﺖ ﻫﻢ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﮐﺮد. روح اﻧﺴﺎن ﺷﯿﺮﯾﻨﯽ ﻃﻠﺐ و ﻟﺬت ﻃﻠﺐ اﺳﺖ، روح اﻧﺴﺎن، رﻫﺎﯾﯽ ﻃﻠﺐ و ﻋﺎﺷﻖ ﭘﯿﺸﻪ اﺳﺖ. اﺟﺎزه ﺑﺪﻫﯿﻢ ﯾﮏ ﻣﺪﺗﯽ دﻟﻤﺎن از اﯾﻦ دﻧﯿﺎ ﺑﮕﯿﺮد، از وﺿﻊ ﺧﻮدﻣﺎن و اﯾﻦ دﻧﯿﺎ دﻟﮕﯿﺮ ﺷﻮد، ﺗﺎ ﮐﻢ ﮐﻢ ﺑﻪ وﺿﻌﯿﺖ دﯾﮕﺮی ﺑﺮﺳﯿﻢ.

ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ راه ﺑﺮﺧﻮرد ﺑﺎ ﺗﻠﺨﯽﻫﺎی دﻧﯿﺎ، اﻧﮑﺎر آﻧﻬﺎ ﻧﯿﺴﺖ، ﺑﻠﮑﻪ ﯾﺎدآوری آﻧﻬﺎ اﺳﺖ و اﯾﻨﮑﻪ ﺑﻪ ﻋﺸﻘﯽ زﻧﺪﮔﯽﮐﻨﯿﻢ ﮐﻪ اﺳﺎﺳﺎً دوﺳﺖ داﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯿﻢ ﺑﻪ دﻟﯿﻞ رﺳﯿﺪن ﺑﻪ آن ﻋﺸﻖ، اﯾﻦ ﺗﻠﺨﯽﻫﺎ را ﺑﭙﺬﯾﺮﯾﻢ. ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ راه ﺑﺮﺧﻮرد ﺑـﺎ رﻧﺞﻫﺎی دﻧﯿﺎ اﯾﻦ اﺳﺖ ﮐﻪ از رﻧﺞ ﺑﺮدن ﻟﺬت ﺑﺒﺮی و ﺑﮕﻮﯾﯽ ﻣﻦ ﻋﺸﻘﯽ را دوﺳﺖ دارم ﮐﻪ ﺣﺎﺿـﺮ ﺑﺎﺷـﻢ ﺑـﻪ ﺧﺎﻃﺮ آن عشق، ﻫﻤﻪ اﯾﻦ رﻧﺞﻫﺎ را ﭘﺬﯾﺮا ﺑﺎﺷﻢ. ﻧﻪ اﯾﻨﮑﻪ ﺑﮕﻮﯾﯽ اﮔﺮ رﻧﺞ ﭘﯿﺶ آﻣﺪ، ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ آن ﻋﺸﻖ، اﺷﮑﺎﻟﯽ ﻧﺪارد. اﯾﻦ ﻣﻄﻠﺐ، ﻣﺮﺣﻠﻪ اول ﺧﺪاﺷﻨﺎﺳﯽ و ارﺗﺒﺎط ﺑﺎ ﺧﺪا اﺳﺖﮐﻪ دوﺳﺖ داﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯿﻢ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺧﺪا ﺳـﺨﺘﯽﻫـﺎ را  ﺑﭙﺬﯾﺮﯾﻢ. آدم در ﻣﺮﺣﻠﻪ اول ﺑﻪ ﺟﺎﯾﯽ ﻣﯽرﺳﺪ ﮐﻪ ﺑﮕﻮﯾﺪ: ﺧﺪاﯾﺎ «آﯾﺎ ﻣﯽﺷﻮد ﮐﻪ ﻣﻦ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺗﻮ رﻧﺞ ﺑﮑﺸـﻢ؟»

ﺑﻬﺘـﺮﯾﻦ ﻧﺤﻮه ﺑﺮﺧﻮرد ﺑﺎ ﺳﺨﺘﯽﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺧﺪا در ﺧﻠﻘﺖ ﺑﺸﺮ ﻗﺮار داده اﺳﺖ؛ اﻧﮑﺎر، ﻓﺮار و زرﻧﮕﯽ ﮐﺮدن در ﮐﺎﻫﺶ رﻧﺞ ﻧﯿﺴﺖ، ﺑﻠﮑﻪ اﯾﻦ اﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﻪ زﺟﺮ ﮐﺸﯿﺪن در راه ﺧﺪا ﻋﻼﻗﻪ ﭘﯿﺪا ﮐﻨﯽ. ﮐﺴﯽ ﮐﻪ دوﺳﺖ ﻧﺪارد ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺧﺪا زﺟﺮ ﺑﮑﺸﺪ، ﻧﻪ ﺧﻮدش را ﺷﻨﺎﺧﺘﻪ اﺳﺖ و ﻧﻪ ﺧﺪا را. ﮐﺴـﯽ ﮐـﻪ دوﺳـﺖ دارد ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺧﺪا زﺟﺮﻫﺎ را ﭘﺬﯾﺮا ﺑﺎﺷﺪ، از رﻧﺞ راﺿﯽ اﺳﺖ و ﺧﺪا ﻫـﻢ از او راﺿـﯽ اﺳـﺖ و ﻣـﺪام ﺑـﻪ ﺧـﺪا ﻧﺰدﯾﮏﺗﺮ ﻣﯽﺷﻮد؛ ﻣﺮﺣﻠﻪ اول  ﺧﺪاﺷﻨﺎﺳﯽ اﯾﻦ اﺳﺖ ﮐﻪ اﻧﺴﺎن دوﺳﺖ دارد  ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺧﺪا زﺟﺮ ﺑﮑﺸﺪ.

ﻣﺮﺣﻠﻪ دوم اﯾﻦ اﺳﺖ ﮐﻪ ﺧﺪاوﻧﺪ ﻣﯽﭘﺮﺳﺪ آﯾﺎ دوﺳﺖ داری در راه ﻣﻦ زﺟﺮ ﺑﮑﺸﯽ؟ ﺑﻨﺪه ﻣﯽﮔﻮﯾﺪ ﺑﻠﻪ. ﺧﺪاوﻧﺪ ﻣﯽﮔﻮﯾﺪ:  ﭘﺲ ﻣﻦ ﺧﻮدم ﺑﻪ ﺗﻮ زﺟﺮ ﻣﯽدﻫﻢ و زﺟﺮ را ﺗﻌﯿﯿﻦ ﻣﯽﮐﻨﻢ. ﻣﺜﻼً اﮔﺮ ﺷﻤﺎ دوﺳﺖ دارﯾﺪ ﺻﺪﻗﻪ ﺑﺪﻫﯿﺪ، ﺧﺪا اﻧﺘﺨﺎب ﮐﻨﺪ ﮐﻪ ﭼـﻪ ﭼﯿـﺰی را ﺑﺎﯾـﺪ ﺻـﺪﻗﻪ ﺑﺪﻫﯿﺪ. اﮔﺮ ﻗﺮار ﺑﺎﺷﺪ ﺧﺪا ﻧﻮع رنج را ﺗﻌﯿﯿﻦ ﮐﻨﺪ، ﻣﯽداﻧﺪ ﮐﻪ ﭼﻪ رنجی را اﻧﺘﺨﺎب ﮐﻨﺪ ﮐﻪ ﺿﺪﺣﺎل ﺑﺎﺷﺪ. اﻟﺒﺘـﻪ ﺧـﺪا ﻣﻬﺮﺑـﺎن اﺳـﺖ و ﻇﺮﻓﯿﺖﻫﺎ را رﻋﺎﯾﺖ ﻣﯽﮐﻨﺪ. ﻋﺎﺷﻖ ﺧﺪا ﯾﻌﻨﯽ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺣﺘﻤﺎً ﺑﺎﯾﺪ در راه ﺧﺪا رنج ﺑﮑﺸﺪ و ﻫﻤﻪ رنج ها را ﺑﺎﯾﺪ ﺗﺎ آﺧﺮ ﺑﮑﺸﺪ وﻟﯽ ﺧﺪا ﺑﻪ ﻫﺮ ﮐﺴﯽ اﯾﻦ اﺟﺎزه را ﻧﻤﯽدﻫﺪ. ﺧﺪاوﻧﺪ در  اﯾﻦ ﻋﺎﻟﻢ ﻓﻘﻂ ﺑﻪ ﯾﮏ ﻧﻔﺮ اﺟﺎزه  داد ﮐﻪ اﯾﻦ راه  را ﺗﺎ آﺧﺮ ﺑﺮود و آن ﻫﻢ اﻣﺎم ﺣﺴﯿﻦ علیه السلام ﺑﻮد…

 

در این جای بحث دوباره برگردیم به معنای رنج! تا پس از آن  به یک مفهوم کلیدی و اساسی در بحثمان

برسیم و آنگاه با باز تعریف دین بعنوان تنها راه نجات از سختی‌ها و رنج های گوناگون و بد دنیا، بیشتر و بهتر با آن آشنا شویم. گفتیم رنج یعنی اتفاقی که مطابق میل و خواسته دل ما نیست. نگاه انسان شناسانه به این بحث این گونه است که: «انسان علاقه‌ها و دوست داشتنی های مختلفی دارد. این دنیا هم که مملو است از اتفاقاتی که با علاقه های او در تضاد است. پس لاجرم او مجبور خواهد بود که از بین علاقه های خود برخی را انتخاب کند و برخی را کنار بگذارد! و از اینجاست که آن مفهوم کلیدی که عرض کردم رخ می نمایاند و آن چیزی نیست جز «مبارزه با نفس»!

معنای «مبارزه با نفس» این نیست که تو تمام خواستنی ها و تمایلاتت را از بین ببر! این معنای غلطی از مبارزه با نفس است. معنای صحیح مبارزه با نفس این است که تو در بین دو یا چند تمایل و علاقه ات یکی را انتخاب کنی! نه اینکه همه را از بین ببری. این معنای صحیح از مبارزه با نفس است! البته این انتخاب و در واقع گذشتن از برخی علاقه ها، زجرآور و سخت و در برخی موارد کشنده خواهد بود و این همان حقیقت رنج است که با یکدیگر راجع به آن چند شب گفتگو کردیم.

 

شب دهم:

در ابتدای بحث امشب و قبل از شرح و بسط موضوع، بهتر است کمی چشم و دلمان را با کلمات نورانی

اهلبیت علیهم السلام روشن کنیم تا طی این طریق برایمان آسان و دلچسب تر گردد.

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله تعبیری درباره جهاد با نفس دارند که بنده از این تعبیر برای معرفی

موضوع بحث استفاده می کنم. جهاد در راه خدا، کار مهم و با عظمتی است که یکی از اتفاقاتی که در آن می افتد، شهادت در راه خداست و فضای بسیار عاشقانه ای هم دارد؛ اما وقتی گروهی از اصحاب پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله از چنین جهادی برگشته بودند، از فضیلت دفاع مقدس همراه با شهادت و جانبازی و ایثاری که در آن وجود داشت، تعبیر به جهاد اصغر فرمودند و بعد فرمودند حالا به سراغ جهاد اکبر برویم.

«قَالَ رَسُولُ اَللَّهِ لِقَوْمٍ قَدِمُوا مِنَ اَلْجِهَادِ مَرْحَباً بِکُمْ قَدِمْتُمْ مِنَ اَلْجِهَادِ اَلْأَصْغَرِ إِلَى اَلْجِهَادِ اَلْأَکْبَرِ فَقَالُوا وَ مَا اَلْجِهَادُ اَلْأَکْبَرُ یَا رَسُولَ اَللَّهِ فَقَالَ جِهَادُ اَلنَّفْسِ»

پس موضوع صحبت ما، که نخ تسبیح فضائل است، «جهاد با نفس» است که باید راجع به آن صحبت و سپس تفکر و آنگاه دست به اقدام جدی و مستمر بزنیم. چون شاید بتوان گفت جهاد با نفس مهمترین و ریشه ای ترین کاری است که ما باید انجام دهیم.

برای فهم بهتر موضوع، بهتر است از همین روایت نورانی پیامبر استفاده کنیم.

برخی مشابهت های جهاد اکبر و جهاد اصغر: همان فضای خوش و زیبایی که در جهاد اصغر، قابل تجربه است، در جهاد اکبر و مبارزه با نفس هم وجود دارد. حتی صفا و زیبایی در جهاد اکبر بسیار بزرگتر و جذّاب‌تر از زیبایی‌های فضای جهاد اصغر است. همان شب‌های نورانی و زیبایی که در زمان دفاع مقدس در جهاد اصغر رونق داشت را می توان در دوران جهاد اکبر تجربه کرد. حتی در جهاد اکبر فضای معنوی فوق العاده تری را می توان تجربه کرد. در جهاد اصغر با گذشتن از جان و مال می فهمیدی که خدا چقدر تو را تحویل می گیرد، در جهاد اکبر هم وقتی که از هوای نفس می گذری، خدا بسیار بیشتر تو را تحویل می گیرد و نورانیت بیشتری نسبت به فضای جهاد اصغر به دست می آوری.

مشابهت دیگر جهاد اکبر و جهاد اصغر در حضور دشمن و خطری است که از جانب دشمن احساس می شود. در جهاد اصغر وقتی دشمن را حس می کنی و متوجه خطری که از جانب او تو را تهدید می کند، می شوی، بیشتر به خدا پناه می بری و معنویت را تجربه می کنی. در جهاد اکبر هم باید دشمن را ببینی تا بتوانی مراقب خودت باشی و از خدا کمک بخواهی.

رسول خدا صلی الله علیه و آله می فرماید: دشمن ترین دشمنان تو، نفس تو است که بین دو پهلویت قرار

دارد «أَعْدَى عَدُوِّکَ نَفْسُکَ اَلَّتِی بَیْنَ جَنْبَیْکَ»

به علاوه اینکه دشمن بیرونی ما در جهاد اکبر یعنی همان شیطان رجیم، ضعیف قلمداد شده است: «إِنَّ کَیدَ الشَّیطانِ کانَ ضَعیفاً» (نساء/۷۶) اما باید او را جدی گرفت.

هم جهاد اصغر و هم جهاد اکبر هر دو سخت هستند و جهاد در هر دو میدان به شجاعت نیاز دارد. البته شجاعتی که برای جهاد اکبر لازم است بیشتر از شجاعتی است که برای جهاد اصغر لازم است. ترس از دست دادن «لذت»، ترس از دست دادن «آبرو»، ترس از دست دادن «فرصت»، روی شجاعت انسان تأثیر منفی می گذارد و اینها از دشواری های جهاد اکبر است.

حضرت امام(رحمه الله) می فرمودند بسیج مدرسۀ عشق است و بر علاقه و عشق و محبّت به خدا در دفاع مقدس و جهاد اصغر تأکید می کردند. این اهتمام به خدا و مهم شدن آخرت، در جهاد اکبر بیشتر است. کسی که در جهاد اصغر عاشق خدا می شد و گریه می کرد که خدایا من دوست دارم بیایم پیش تو، این احساس را در جهاد اکبر بیشتر خواهد داشت.

 

در روایتی از امام باقر علیه السلام نقل شده که خداوند متعال فرموده است:

«قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ وَ عِزَّتِی وَ جَلَالِی وَ عَظَمَتِی وَ بَهَائِی وَ عُلُوِّ ارْتِفَاعِی لَا یُؤْثِرُ عَبْدٌ مُؤْمِنٌ هَوَایَ عَلَى هَوَاهُ فِی شَیْ‏ءٍ مِنْ أَمْرِ الدُّنْیَا إِلَّا جَعَلْتُ غِنَاهُ فِی نَفْسِهِ وَ هِمَّتَهُ فِی آخِرَتِهِ وَ ضَمَّنْتُ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضَ رِزْقَهُ وَ کُنْتُ لَهُ مِنْ وَرَاءِ تِجَارَهِ کُلِّ تَاجِرٍ» خداوند عز و جل مى فرماید: به عزت و جلال و عظمت و شرف و بلندى مقامم سوگند که هیچ بنده مؤمنى خواست مرا بر خواست خود، در یکى از امور دنیا برنگزیند، جز آنکه بى نیازیش را در وجود خودش قرار دهم و همتش را متوجه آخرت سازم و آسمانها و زمین را عهده دار روزیش گردانم و خودم برایش از پس تجارت هر تاجرى باشم. این روایت با تعابیر مشابه از دیگر معصومان علیهم السلام نیز نقل شده است.

 

شب یازدهم:

معمولا در پاسخ به این سوال که «تفاوت انسان با حیوان چیست؟» به اینکه انسان دارای عقل، آگاهی و

اراده و اختیار است، اشاره می شود. اما سوال این است که این اراده و اختیار و آگاهی که به عنوان فضیلت و وجه تمایز «انسان» با «حیوان» و «فرشته ها» مطرح می شود، به چه دردی می خورند و چه فایده ای دارند؟ ما برای چه دارای آگاهی و اراده و اختیار شده ایم؟ آگاهی و اراده، دو مفهوم بسیار مشهور در حیات انسان هستند. ولی در این میان مفهوم دیگری وجود دارد که غریب مانده است و اگر این مفهوم نباشد، آگاهی و اختیار هم فایده نخواهند داشت و آن «جهاد اکبر» است.

جهاد اکبر مفهوم غریبی است که معمولاً در شناخت و معرفی انسان مورد استفاده قرار نمی گیرد. ما آگاهی و اختیار داریم که چه چیزی را انتخاب کنیم؟ آیا نسبت ما با چیزهایی که می توانیم انتخاب کنیم، نسبت یکسانی است؟ چرا انتخاب انسان، ارزشمند می شود؟ آیا بر اساس شانس است؟

می توان گفت آزادی انتخاب و اختیار انسان، در صورتی که تمایلات انسان مطرح نباشد، مضحک و بی معنا است . این تمایلات و گرایش های انسان است که نسبت او را با چیزی که می خواهد انتخاب کند، تعیین می کند و انتخاب انسان وقتی ارزشمند است که علیه آن چیزی که دوست دارد، انتخاب کرده باشد و الّا انتخاب او، تفاوتی با حیوانات را رقم نخواهد زد.

انسان، موجودی است که برای مبارزه با امیال خودش آفریده شده است و الاّ اختیار، آزادی و آگاهی انسان، بی فایده خواهند بود. هویت، ذات و مبنای تعریف انسان این است که با دوست داشتنی هایش مبارزه کند.

اگر انسان به هیچکدام از انتخاب های ممکن، تمایل نداشته باشد، اختیار و آزادی او بی معنا خواهد بود. اگر انسان به یکی از انتخاب های ممکن، علاقه داشته باشد و به طرف مقابل آن اصلاً علاقه نداشته باشد، باز هم اختیار بی معنا است . آگاهی و اختیار انسان وقتی معنادار می شود که شما به هر دو طرف یک انتخاب تمایل داشته باشید، در چنین انتخابی است که شرافت انسانی معنا پیدا می کند. در واقع انسان معمولا از بین چند تمایلِ خودش، یکی را انتخاب می کند.

سؤال دیگر این است که این چند تمایل انسان نسبت به یکدیگر چگونه باشند تا اختیار معنی پیدا کند؟ اگر دو یا چند تمایل دارای میل یکسان از طرف ما باشند و کشش یک طرف بیشتر نباشد، باز هم انتخاب معنا نخواهد داشت و انسان حیران می ماند و اگر میل به یک انتخاب، بیشتر باشد، طبیعی است که همیشه آن را انتخاب می کنیم و باز هم اختیار بی معنا خواهد بود.

خداوند سیستم جالبی را برای معنادار شدن اختیار و انتخاب انسان طراحی کرده است؛ به این صورت که خداوند دو نوع علاقه در وجود انسان قرار داده است که یکی؛ شیرین تر، سنگین تر، ارزشمندتر، عمیق تر ولی پنهان تر است و علاقۀ دیگر، سطحی تر، کم ارزش تر، سبک تر و باشیرینی کمتر، اما آشکارتر است. اختیار در این جا معنی پیدا می کند که شما از تمایل آشکار و سطحی خودت عبور می کنی و به تمایل عمیق و ارزشمندتر مراجعه می کنی. از اینجا به بعد است که انسان، معنی پیدا می کند و هویت انسانی، تجلی پیدا می کند و اصلا فلسفه وجودی انسان، همین است.

 

اختیار انسان فقط اینجا معنا پیدا می کند که انسان از یک تمایل کمتر ولی تجربه شده، ملموس و سطحی

عبور کند و به یک علاقه عمیق تر برسد. این علاقه های کمتر و سطحی تر را «هوای نفس» می نامند. حضرت امام خمینی (ره) در ارتباط با عبور کردن از علائق سطحی به علائق عمیق، می فرماید: «همه چیز از خود ما هست و به ما برمی گردد. عکس العمل ماست. باید توجه داشته باشند، همه توجه داشته باشیم به اینکه آفت انسان، هوای نفس است و این در همه هست. سرچشمه مى‏گیرد از آن فطرت توحید. فطرت، فطرتِ توحید است، فطرتِ کمال طلبى است. کمال مطلق را انسان مى‏طلبد، خودش نمى‏فهمد، خیال مى‏کند که مقام مى‏خواهد، لکن وقتى بهش رسید، مى‏بیند این هم نیست. همه عالم را اگر چنانچه جمع کنند و به دست انسان بدهند، قانع نیست.

مى‏بینید که قدرتمندهایى که قدرتشان زیاد است، بیشتر دنبال قدرت هستند، بیشتر دنبال توسعه قدرت خودشان هستند. آنها هم اگر فضا را بگیرند و دریا را بگیرند و زمین را بگیرند و آسمان را بگیرند، قانع نیستند. اگر انسان جلوى خودش را نگیرد، این سرکشى‏اى که حدّ و حدود ندارد، انسان را به باد فنا مى‏دهد. باید سرکشى را جلویش را گرفت، و این نَفْس را مهار کرد… از هواهاى نفسانى که سرچشمه همه فسادها هست، جلو بگیرند.» (صحیفه امام    ج‏۱۹    ۳۷۶)

انسان آفریده شده است تا از علایق سطحی خود، رد شود. این علاقه سطحی را باید دور بریزیم. پشت این علایق سطحی، چیز دیگری پنهان شده است که باید آن را پیدا کرد. مثلا خواستۀ سطحی تو، خانه دار شدن است ولی خواسته عمیق پشت آن، خداخواهی است. آن علایق پنهان را باید کشف کرد. انسان شدن انسان به مبارزه با همین خواسته های سطحی وابسته است، البته این مبارزه باید با یک برنامۀ صحیح انجام شود و اگر کسی برای مبارزه با هوای نفس، به دنبال برنامه باشد آن برنامه را اسلام ارائه کرده است.

اختیار وقتی معنی دارد که بین دو چیزی انتخاب کرده ای که یکی از آنها ارزشمندتر ولی پنهان تر است؛ و دیگری بی ارزش تر ولی پیداتر و آشکارتر است. اگر از این علاقۀ آشکار به آن علاقه پنهان عبور کنی؛ جهاد اکبر شکل گرفته است و مبارزه با نفس پدید می آید که نخ تسبیح فضائل و خوبی های انسان است. امیرالمؤمنین علیه السلام می فرماید:

«نِظامُ الدِّینِ مُخَالِفَهُ الهَوَی» مخالفت با هوای نفس نظام دین را شکل می دهد.

و در جای دیگر می فرمایند: «رَأسُ الدِّینِ مُخَالِفَهُ الهَوَی»

پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله می فرمایند:  بر یکی از درب های دوزخ نوشته شده است:

«و علَى الْبابِ الْخَامسِ مکْتُوب: لَا تَتَّبِع الْهَوَى فَالْهَوَى مُجَانِبُ الْإِیمان» از هوای نفس پیروی نکن، هوای نفس ایمان را از بین می برد.

البته مبارزه با هوای نفس سخت و پر رنج است. در حدیث قدسی چنین آمده است که: مردم یک بار می میرند ولی مؤمن به خاطر مبارزه با نفس و مخالفت با هوای نفسش روزی هفتاد بار می میرد؛ «یموت النَّاس مرَّهً و یموت  أَحدهم  فی کُل یوم سبعینَ مرَّهً منْ مجاهدهِ  أنَفْسُهمِ و مخَالفَۀَ هواهم»

 

1 دیدگاه

  1. سید حسن گفت:

    آقا ممنون
    لطفا صوت سخنرانی ها رو هم بزارید
    یا علی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

معادله امنیتی * Time limit is exhausted. Please reload the CAPTCHA.