… شرمنده‌ایم!

نقش انگشتری ائمه معصومین علیهم السلام
۶ مرداد, ۱۳۹۴
«اهل نبرد» نماهنگ جدید حامد زمانی
۶ مرداد, ۱۳۹۴

سیداکبر میرجعفری

سیداکبر میرجعفری:

عنوان این نوشته با نقطه چین شروع شده است.

می‌توانید به جای آن بسیاری از نام‌ها و عناوین را بنویسید؛ اما لطفا ننویسید: «شهدا شرمنده‌ایم»! ننویسید: «شهدا…»؛ چون از بس این عبارت بی‌مورد و با مورد به‌کار رفته که از معنا ساقط شده است. شده است یک تعارف!

17187975385575936618

مثل ده‌ها تعارف روزانه که لقلقه زبان ماست؛ بی‌آنکه به معانی بلند آنها توجه کنیم. از شما عاجزانه می‌خواهم پیش از خواندن بقیه این نوشته به مفاهیم بلند این عبارات دقت کنید: «خدا حافظ»، «خدا قوت»، «در پناه خدا»، «صبح به خیر«، « به امید دیدار» و….

باری باید بسیاری از کلمات را گردگیری و ذهن‌هایمان را غبارروبی کنیم تا به درک بهتری از آنچه رنگ شعار به‌خود گرفته، نایل شویم. بگذریم…

من اما شرمنده ‌ام؛ شرمنده ابوالفضل کتابی؛ همکلاسی‌ام. ما دوم راهنمایی بودیم که او پایش به جبهه باز شده بود. راستی وقتی شهید شد چند ساله بود؟ بعد‌ها برادرش محمد هم شناسنامه‌اش را دستکاری کرده بود که…

شرمنده پدر مهدی برخورداریم که در تشییع جنازه پسر شهیدش نمی‌توانست روی پایش بایستد؛ چون «کمرش شکسته» بود!

سخت شرمنده‌‌ام؛ شرمنده مادر محمد عظیمی که آن شب سی‌چهل نفر از بچه‌های مدرسه را که به دیدنش آمده بودند، در خانه‌اش (که یک اتاق ۱۲متری بود!) جای داد و ما روی پنجه‌های‌مان نشسته بودیم! پیرزن رفته بود کفش‌های مهمانانش را شمرده بود تا به تعداد آنها «نون خامه‌ای» برایشان بخرد؛ اما هرچه حساب و کتاب کرده بود، پولش نرسیده بود.

شرمنده‌‌ام؛ شرمنده حسین مالکی‌نژاد و آن صدای آسمانی‌اش که تا آخرین لحظه با لحنی حزین برای بچه‌ها می‌خواند؛ اما همان روز اول رسیدن به خط خمپاره۶۰ دشمن کار خودش را کرد!

شرمنده خونی هستم که از شریان ملک‌محمدی ۱۶ ساله فواره می‌زد؛وقتی قناسه دشمن شریانش را بریده بود!

شرمنده گریه‌های مادر غلامرضایم! خبر شهادت پسرش را که شنید، چه ناله‌هایی از سوز جگر سر می‌داد. بچه‌های کوچه اما با مرام‌تر از بزرگ‌تر‌ها بودند. اسم تیم فوتبالشان را گذاشتند: « تیم شهید غلامرضا لاجوردی»…

شرمنده پدری هستم که نتوانست جنازه کبود پسرش را ببوسد. یک نفر بالای سر جناز ایستاده بود و فریا می‌زد: «تو رو خدا کنار برید؛ جنازه شیمیاییه»…

شرمنده‌‌ام؛ شرمنده حرص خوردن‌های حسن عسکری و جنازه برنگشته حسین نائینی پور از فاو…

شرمنده زنی هستم که روز اعزاممان به همه شیرینی تعارف می‌کرد و از صمیم قلب می‌گفت: «تورو خدا موظب خودتون باشید؛ به‌خاطر دل مادراتون…»

شرمنده قلک‌هایی هستم که شکسته شدند؛ اما به جای اینکه آرزوهای کودکی را برآورده کنند، شدند پول گلوله یا قمقمه‌ای جنگی….

شرمنده خانه‌هایی هستم که وقتی زیر بمب و موشک ویران شدند، ماشین‌های امداد نمی‌توانستند از کوچه‌های تنگ و خاکی آنها بگذرند.

شرمنده همه پدران و مادرانی هستم که چشم انتظار روزهای بهتری بودند؛ اما روزگار غنچه‌ها نه گل‌های امیدشان را پرپر کرد.

… و اگر روزی دوباره کلمات به‌معنای واقعی‌شان برگشتند، می‌نویسم: «شهدا شرمنده‌ام»!

1 دیدگاه

  1. مصطفی گفت:

    شهدا در قهقه مستانه شان عند ربهم یرزقونند
    اللهم الرزقنا

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *