به رنگ ارغوان (تقدیم به شهید مدافع حرم تقی ارغوانی)

یا مُبَدّلَ السَیّئات بالحَسَنات اِغفِر لِهذا بحَقِّ الحُسَین…
مهر ۷, ۱۳۹۵
“اخـــــلاص”تقی را جهانی کرد(تقدیم به شهید مدافع حرم تقی ارغوانی)
مهر ۱۴, ۱۳۹۵

اواخر بهمن است. شب از نیمه گذشته. توی ماشین هستیم و به سمت خانه می‌رویم. در میدان اصلی تهرانسر، چشمم به بنری که سمت راست میدان زده شده می‌افتد. بنر، خبر شهادت یکی از شهدای مدافع حرم را داده است. آهی می‌کشم و رو به همسرم می‌گویم: یکی دیگر هم پر کشید. خوش به سعادتش. می‌گوید: که را می‌گویی؟! به بنری که چند متر جلوتر نصب شده اشاره می‌کنم و می‌گویم: این را می‌گویم. نگاه کنجکاوش را از روبه‌رو بلند می‌کند و می‌کشاند سمت بنر. از جلویش رد می‌شویم. هنوز چند متری دور نشده‌ایم که همسرم می‌زند روی ترمز و می‌گوید: تقی؟! این که تقی است!

shahid-arghavani

می‌پرسم: مگر می‌شناسی‌اش؟!

با بهت و چشم‌هایی که در کم‌تر از چند ثانیه پر شده می‌گوید: آره بابا! این تقی خودمان است دیگر… از بچه‌های بسیج وردآورد. توی بسیج عالمی داشتیم با هم. توی نوجوانی… خدایا!…

از ماشین پیاده می‌شویم. می‌رویم و زیر بنر می‌ایستیم. چشم‌هایم به عکس روی بنر خیره می‌ماند. به لبخند پررنگ صاحب عکس. به دوربینی که روی شانه‌اش است. به زلال چشم‌هایش که عجیب ساده و بی‌پیرایه است. اصلا نوعی معصومیت کودکانه تویش موج می‌زند. یک لحظه دلم می‌خواهد از پنجرۀ چشم‌های او به دنیا نگاه کنم. کاش می‌شد چشم‌هایم را می‌گذاشتم جای چشم‌های شهید.

با دوربینی که دستش گرفته، هم‌ذات‌ پنداری می‌کنم. بین او و قلمم احساس خویشاوندی می‌کنم. با این که هنوز هیچ شناختی از او ندارم، اما نمی‌دانم چرا با دیدنش ته دلم نور امیدی سو می‌گیرد. پس این جنگ، فقط سلاح گرم و آتش‌زا نمی‌خواهد!… می‌شود نرم نرمک هم جنگید!… می‌شود با دوربین و قلم، حنجره عدو را خراشید!… لازم نیست فقط چریک بود و تکاور!… احتیاجی نیست که تنها جنگ شهری بدانی!… این‌طور که بویش می‌آید، می‌شود روی لطافت دکمۀ رکورد دوربین و جوهر روان قلم هم حساب کرد!…

بعدها از همسرم بیش‌تر و بیش‌تر راجع به شهید «تقی ارغوانی» می‌شنوم. از شیطنت‌ها و آتش‌سوزاندن‌های‌شان در اردوهای دانش‌آموزی بسیج. از تقی و سر نترسی که همان روزها داشت.

لابه‌لای عکس‌های آن ایام، یک عکس بیش‌تر از بقیه به دلم می‌نشیند. همسرم می‌گوید: این‌جا را ببین… این‌جا داریم محسن دانش‌کهن را به زور توی تابوت می‌گذاریم و می‌خواهیم درِ تابوت را رویش ببندیم. بقیه عکس‌ها هم از همین جنس هستند. نوجوانانی در لباس فرم بسیج که در دل کوه و دشت، آموزش نظامی می‌دیدند و از خیس کردن گرفته تا توی تابوت گذاشتن همدیگر، هیچ شیطنت و هیجانی را از دست نمی‌دهند. به برکت آن روزها فکر می‌کنم. به شناخت زیرپوستی‌ای که آرام و بی‌صدا در وجود این بچه‌ها شکل گرفت و فردا و فرداهای‌شان را بیمه کرد.

توی تمام عکس‌ها، مظلومیتی خاص در چهره شهید تقی ارغوانی موج می‌زند. قیافه خیلی از بچه‌ها نوربالا می‌زند، اما چهره شهید تقی ارغوانی یک حس غریب به آدم انتقال می‌دهد. این حس در تمام عکس‌ها وجود دارد. چه عکس‌های قدیمی و چه عکس‌های جدید. با چند تا از دوستان هم که صحبت کردم، همه همین نظر را داشتند.

**********

برای ارتباط با خانواده و کار در مورد پرونده شهید ارغوانی مشتاق بودم. از همان ابتدا و از همان ایام شهادت، نیمچه تلاشی هم کردم، اما با تمام وجود اعتقاد داشتم و دارم که این اتفاق یک روزی است و تا خود شهید اذن ندهد و دعوت نکند، امکان ندارد بتوانیم قدمی در راهش برداریم. خدا را شکر، در نهایت رخصت پیدا کردیم و توانستیم میهمان خانه شهید شویم. خانواده شهید از پدر و مادر گرفته تا همسرش ما را به گرمی پذیرفتند. رفت و آمدهای‌مان برای تنظیم مصاحبه قدری زیاد شد، اما الحق‌و‌الانصاف هربار با رویی گشاده‌تر از قبل به استقبال‌مان آمدند.

این تلاش قلیل و این بضاعت اندک تقدیم می‌شود به روح پرفتوح شهید تقی ارغوانی. امیدواریم که «کم» ما را «زیاد» ببیند و در یوم‌الدین که مادرِ آبستن از خوف، حمل خود را زمین می‌گذارد، سخاوتمندانه دست‌مان را بگیرد.

نویسنده: فاطمه دوست‌کامی

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

معادله امنیتی * Time limit is exhausted. Please reload the CAPTCHA.