برادرم را به شهدا سپردم “گفت‌وگو با آقای صادق ارغوانی برادر شهید تقی ارغوانی”

“اخـــــلاص”تقی را جهانی کرد(تقدیم به شهید مدافع حرم تقی ارغوانی)
مهر ۱۴, ۱۳۹۵
عکسهای یادگاری محرم ۱۳۹۵ هیات
مهر ۲۸, ۱۳۹۵

“گفت‌وگو با آقای صادق ارغوانی برادر شهید تقی ارغوانی”

نویسنده: فاطمه دوست کامی

تقی اولین فرزند خانواده بود. من ۹ سال از او کوچک‌تر بودم، اما به لحاظ روحی به هم نزدیک بودیم. تقی با دایی‌ام مرحوم «علی آقایی» که جوانی انقلابی و بسیجی بود، خیلی دمخور بود. دایی در محیط مذهبی و فرهنگی حسینیه حضرت فاطمه‌الزهرا(س) مرتب تردد داشت و تقی را هم با خودش می‌برد. دایی عشق جبهه داشت و سه مرتبه برای اعزام اقدام کرد، اما مادربزرگم راضی نبود. او هم بیش‌تر وقتش را صرف کارهای فرهنگی در مسجد و محله می‌کرد. توی آن حال و هوا، تقی هم هوای جبهه به سرش زد و خیلی تلاش کرد تا او را بفرستند، اما هر راهی که رفت به در بسته ‌خورد. سنش کم بود و اعزامش نمی‌کردند. دفعه آخر قهر کرد و رفت خانه و به مامان گفت که من دیگر پایم را توی حسینیه نمی‌گذارم. مامان دست به دامن دایی ‌شد و از او خواست هرطوری که شده دستش را جایی بند کند تا از مسجد و حسینیه زده نشود. دایی هم متقاعدش کرد که بماند و پشت جبهه خدمت کند. محسن دانش‌کهن، حسین قارلقی، سیدرضا میرغفور، محمدرضا حصارکی و محمد سلطانی، بچه‌های هم‌دوره تقی و از دوستان صمیمی‌اش بودند.

نوشتن شعار و پیام‌های تبریک و تسلیت روی پارچه و نصب پلاکارد به مناسبت‌های مذهبی، جمع‌آوری کمک برای زلزله‌زده‌های رودبار و منجیل و… از جمله کارهایی بود که تقی و دوستانش در پایگاه بسیج شهید حسن یزدی در مسجد امام حسین(ع) انجام می‌دادند. کم‌کم مسئولیت تکثیر نوارهای مداحی و مذهبی و تنظیم صوت مسجد به عهده تقی گذاشته شد. فضای کوچکی را در مسجد به عنوان کتابخانه و نوارخانه در نظر گرفته بودند. کم‌کم کارشان آن‌قدر گرفت که تردد افراد به آن‌جا زیاد شد. دیدند جای تقی کار کوچک است، به همین خاطر فرمانده پایگاه حاج‌حسین اسداللهی یک فضای بزرگ‌تر کنار پایگاه بسیج در اختیارش قرار داد. کم‌کم نوارهای ویدیویی و وی‌اچ‌اس هم به نوارخانه اضافه شد و نوارخانه تبدیل شده به کلوپ. سر تقی حسابی شلوغ شده بود.

تنظیم صوت دو مسجد امام حسین(ع) و امام مهدی(عج) در وردآورد بر عهده تقی بود. طاق‌نصرتی با ارتفاع حدود هشت متر در چهارراه وردآورد داریم که پلاکارد هر مراسم و بلندگوها روی این طاق‌نصرت نصب می‌شوند. بالای طاق‌نصرت یک تابلوی برق بود که سیم‌هایش تقریبا لخت بودند. با وجود ارتفاع زیاد و خطر برق‌گرفتگی، تقی بدون ترس از آن بالا می‌رفت. در حالی که یکی از دوستان بزرگ‌ترش به نام محمد قارلقی موقع بالا رفتن از تیرچوبی چراغ برق و نصب پرچم از آن افتاده بود و تا چند وقت توی کما بود و با دعای مردم و نذر و نیاز همه، کلی طول کشید تا از کما درآمد، اما تقی سر نترسی داشت و کار خودش را می‌کرد. کم‌کم بین بچه‌های وردآورد، تقی معروف شد به «وزیر صوت».

توی اکثر این رفت و آمدها، من دنبال تقی بودم ولی سنم کم بود و رویم نمی‌شد قاطی دوستانش شوم و یک گوشه دم در می‌نشستم. عاشق جمع‌شان بودم. بچه‌های خوب و باصفایی بودند. تقی وقتی اشتیاقم را برای رفتن به مسجد و پایگاه می‌دید، استقبال می‌کرد و به‌من پروبال می‌داد. حتی من را همراه خودش به ایست و بازرسی‌ شبانه در ابتدا و انتهای وردآورد می‌برد.

آقای علی محمودی یکی از اولین مربی‌های آموزش نظامی تقی و هم‌سن و سال‌های او بود و آقای محمد سلطانی مربی کوچک‌ترها. خیلی از ۷۵ شهید دوران دفاع مقدس وردآورد، در همین کلاس‌ها آموزش دیده و به جبهه اعزام شده بودند. تقریبا هر محله از وردآورد یک شهید دارد. به برکت خون این شهدا وردآورد حال و هوای معنوی خوبی داشت.

تقی دیپلمش را در رشته علوم انسانی گرفت ولی فعالیت شبانه‌روزی‌اش در بسیج قطع نشد. آن‌قدر سرگرم فعالیت‌های بسیج بود که سر هیچ کاری نمی‌رفت. مادر خیلی نگرانش بود و می‌گفت باید برای خودت کاری دست و پا کنی تا بتوانی تشکیل خانواده بدهی و سر و سامان بگیری.

تقی بااستعداد بود و به عکاسی علاقه زیادی داشت. با دوربین عکاسیِ بسیج از مراسم‌ پایگاه، عکس‌های خوبی می‌گرفت. بعد با یکی از دوربین‌های پایگاه، فیلم‌برداری می‌کرد و کم‌کم علاقه‌مند به کار با دوربین ‌شد. مادر که این را دید، بهش پیشنهاد کرد همین کار را دنبال کند. اولین فیلم‌برداری رسمی و کاری تقی، فیلم‌برداری از مراسم تشییع جنازۀ پدر یکی از دوستانش بود. برای این کار یک دوربین اجاره کرد و به درخواست دوستش از مراسم فیلم‌برداری کرد.

 آن روز تقی من را هم با خودش برد. قبل از آن، کار با دوربین را به من یاد داده بود. قرار شد اگر جایی خسته شد و نتوانست ادامه بدهد من کمکش کنم. بعد از آن ماجرا، مادر یک دوربین فیلم‌برداری برایش خرید.

تقی هم کارت ویزیتی به نام «صبا فیلم» چاپ کرد و شد فیلم‌بردار حرفه‌ای مجالس. بیش‌ترین مشتریانش هم عروس و داماد بودند. تقی فیلم‌برداری را به خواهر بزرگ‌ترم زهرا هم یاد داد و قرار شد از آن به بعد با هم کار کنند.

توی وردآورد ما جزو اولین نفراتی بودیم که کار فیلم‌برداری حرفه‌ای انجام می‌دادیم. تازه کارمان گرفته بود که من کنار کشیدم. بعضی خانواده‌ها در مجالس‌شان اهل مراعات کردن نبودند و من اذیت می‌شدم. تقی هم چند وقت بعد کار را رها کرد. مادر دلش نمی‌خواست این اتفاق بیفتد. دوست داشت حالا که تقی کارش گرفته و اسم و رسمی به هم زده همانجا بماند، اما تقی می‌گفت: مادر! این پول برکت ندارد. من روحیه‌ام با این چیزها جور نیست! راست هم می‌گفت. ما بچه­ بسیجی بودیم و توی مسجد و پایگاه بزرگ شده بودیم و سنخیتی با این مدل کارها نداشتیم. با این که این کار از نظر مالی برای‌مان خیلی خوب بود، اما مجلس ساز و آواز و رقص، کلافه‌مان می‌کرد.

بعد از مدتی تقی یک دکه روزنامه‌فروشی اجاره کرد. آنجا هم من و برادرم ناصر تنهایش نگذاشتیم و خیلی کمکش کردیم. کیوسک شده بود پاتوق دوستان تقی. شب‌ها بچه‌ها جلوی دکه دور هم جمع می‌شدند و فوتبال بازی می‌کردند. تقی آدم مادی­ گرایی نبود. همیشه دنبال انجام کارهای فرهنگی بود و اهل بذل و بخشش. طوری که پول آب و برقش هم درنمی‌آمد. یک سال و نیم بعد، دکه را پس داد.

مادر خیلی دوست داشت تقی ازدواج کند و سروسامان بگیرد، اما او زیر بار نمی‌رفت ولی خدا خواست و شرایطی پیش آمد که با خانمش آشنا شد و ازدواج کردند. توی این مدت کارهای مختلفی را تجربه کرد؛ از رانندگی آژانس و نصب تلفن‌های بی‌سیم توی شهرستان‌های دور افتاده تا کار در شرکت داروپخش.

چند وقتی بعد از به دنیا آمدن امیرحسین، یکی از دوستانش به او گفت که شهرداری منطقه ۲۱ در تهرانسر برای فیلم‌برداری و عکاسی نیرو می‌خواهد. فضای این کار با روحیات تقی جور بود. ارتباط او با اطرافیان و همکارانش هم خوب و صمیمی بود. بعد از مدت کمی در کارش جا افتاد. با نظر تقی، استودیوی شهرداری تجهیز و کامل شد. آن‌جا هم من اگر کاری از دستم برایش برمی‌آمد، برایش انجام می‌دادم. یک‌بار از جلسۀ شهردار منطقه با شهردار کل و مجموعه فعالیت‌هایش یک پاورپوینت درست کردم. شهردار آن‌قدر از کارم خوشش آمد که یک ربع سکه به‌ام هدیه داد.

**********

چند وقتی می­شد که بحث سوریه و دفاع از حرم پیش آمده بود. یک شب در مسجد، آقای خانی­ نژاد یکی از دوستان­مان را در مسجد دیدم. گفت: صادق،حلالم کن، دارم می­روم. پرسیدم: کجا؟ چیزی نگفت. پرس­ و­جو که کردم فهمیدم می‌رود سوریه. همان لحظه زنگ زدم به تقی و ماجرا را گفتم. با صدای گرفته­ گفت: می­دانم. بی­ انصاف­ها ما را قال گذاشتند و حتی یک کلمه هم به ما نگفتند.

یکی دو ساعت بعد دوباره تقی به­م زنگ زد که: صادق، می­آیی فردا، هم برویم بدرقه بچه­ ها، هم پرس­ و­جو ­کنیم ببینیم چطوری می­توانیم برای اعزام اقدام کنیم؟

روز بعد رفتیم پادگان لشکر۲۷٫ آن‌جا کلی از بچه­ ها فیلم ­گرفتم. از تحویل گرفتن تجهیزات­ تا سوار اتوبوس شدن‌شان. بچه­ ها را راهی کردیم و برگشتیم. توی راه تقی گفت: بیا برویم خانه حاجی و به خانواده­ اش بسپاریم که هر وقت حاجی از سوریه تماس گرفت، سفارش ما را هم بکند. حاجی یکی از مسئولان لشکر بود.

فردای آن روز دوباره رفتیم پادگان و فرم اعزام پر کردیم. چون دست ­خط من بهتر بود، فرمش را داد من پر کردم. بعد بهش سپردم که اگر خبری شد حتما به من بگوید. یک هفته از خداحافظی­ با بچه­ ها می­گذشت. من فکر می­کردم سوریه هستند، اما تقی می‌دانست که بعد از یک هفته قرنطینه در پادگانی دیگر، اعزام­شان به تاخیر افتاده.

تقی بدون این که به من حرفی بزند، خودش افتاد دنبال کارهایش. من هم با خوش­ خیالی منتظر بودم اگر خبری شد از کانال تقی متوجه شوم و پیگیر باشم. فقط یک‌بار اتفاقی ازش درباره سوریه پرسیدم، او هم بدون این­ که بگوید توی این دو سه روزه چه کار کرده، به من گفت که خودم پیگیر ماجرا باشم و کار را رها نکنم.

آن‌موقع نمی­دانستم که این چند روزه پاشنه در منزل حاجی را درآورده تا ببینند پیغامش را به حاجی رسانده­ اند یا نه. سخت دنبال این بود که بتواند با بچه­ هایی که اعزام­شان به تعویق افتاده برود سوریه.

یک روز از آقای دانه‌کار یکی از دوستان مشترک‌مان شنیدم که تقی دارد می­رود! ‌‌‌‌‌‌‌‌‌یک لحظه جا خوردم. گفتم مگر می‌شود؟! ما که قرار گذاشته بودیم کارهای­مان را با هم انجام بدهیم! هم بهم برخورده بود، هم خیلی دلم گرفته بود. آن‌موقع در شرف نامزد کردن بودم. برای این که خودم را دلداری داده باشم گفتم شاید تقی شرایطم را دیده و چیزی به­م نگفته.

شب جمعه تقی آمد برای خداحافظی. از طرفی دلم ازش گرفته بود و از طرف دیگر رویم نمی­شد، چیزی به­ش بگویم. با حالت گِله گفتم: خوب ما رو قال گذاشتی­ها! خندید و چیزی نگفت. جرات پیدا کردم و گفتم: مگر قرار نبود کارهای‌مان را با هم بکنیم؟! گفت: داداشم، خودت باید پیگیر کارهایت می­شدی نه من! راست می­گفت، بهم گفته بود.

به غیر از من و خانمش به هیچ ­کس نگفته بود کجا می­رود. وقتی از مادر و خواهرها و پدرم خداحافظی کرد، همه هاج و واج مانده بودند کجا می­خواهد برود. آرام به خواهرم اشاره کردم و گفتم دارد می­رود سوریه. مامان باورش نمی‌شد تقی دارد برای دفاع از حرم بی­ بی می­رود سوریه. دلش نیامد به تقی حرفی بزند. به من گفت: صادق، واقعا لازم است که برود؟ گفتم: اگر ما نرویم، دشمن می­آید این‌جا. تقی خداحافظی کرد و رفت خانه مادربزرگ و پدربزرگ‌مان تا از آن­ها هم خداحافظی کند. قرار بود آخر شب برود پادگان. مامان گفت: دلم طاقت نمی­آورد. بچه­ ام دارد می­رود سوریه، چطور بمانم خانه و از زیر قرآن ردش نکنم؟! بلند شوید برویم خانه­ شان.

توی خانه­ شان، با هم دوباره خوش و بش کردیم. وقت رفتنش، مامان خودش تقی را از زیر قرآن رد کرد. من هم فیلم گرفتم. بعد با ماشین تقی رفتیم لشکر. شب جمعه بود. تا ساعت سه نیمه شب آن­جا بودم. بچه­ ها وسایل­شان را تحویل گرفتند، اما هنوز خبری از اعزام­ نبود. تقی گفت: شما برو صادق جان. از او خداحافظی کردم و از لشکر زدم بیرون.

***********

طبق عادتِ شب­های جمعه، ­رفتم شاه‌عبدالعظیم. گفتم شاید بروم آن­جا و قدری سبک شوم. یک ساعتی زیارت کردم و سحر برگشتم خانه و خوابیدم. حدود ساعت ۹ صبح تقی زنگ زد و گفت که رفته‌اند پادگان شهید مدرس توی گرمدره. چیزی جا گذاشته بود. از من خواست آن را برایش ببرم پادگان. از خانه­ شان وسایلش را گرفتم و رفتم پادگان. توی حسینیه شروع کردند به خواندن اسامی. اسم تقی را که خواندند، رفت و پلاک و لوازمش را تحویل گرفت و سوار اتوبوس شد. از تمام این لحظه­ ها فیلم می­گرفتم. برای یک لحظه­ هم فکر نمی­کردم روزی برسد که این فیلم­ها برای‌مان یادگاری شود. تقی از بس شوخ بود و زندگی را جدی نمی­گرفت، اصلا  فکر شهادتش را نمی­کردم، اما اشتباه می­کردم.

تقی هفته‌ای یک‌بار با ما تماس می‌گرفت. به‌خاطر مسائل حفاظتی و اطلاعاتی به مادر و بقیه سپرده بودم هروقت تماس گرفت، هیچ حرفی از سوریه و این که کجا هست و چه می‌کند نزنند. وقتی تماس می­گرفت، فقط حالش را می‌پرسیدیم و خیال‌مان راحت می­شد. یک شب زنگ زد به گوشی­ ام که: حلال کنید، ما داریم می­رویم. فهمیدم می‌خواهند بروند عملیات. گفتم: سفر خوش داداش! ایشالا به سلامتی می­روید و برمی­گردید.

قرار بود بین ۴۵ روز تا دو ماه در سوریه باشد. مامان یک تقویم روی میز داشت که هر روز روی آن علامت می­زد. تیک خوردن­های تقویم بالا رفته بود. توی این مدت همه پیگیر قضایای سوریه بودیم و نسبت به هر خبری که از آن­جا می‌شنیدیم حساس شده بودیم. توی فامیل به هیچ ­کس نگفته بودیم که تقی رفته سوریه ولی چون غیبتش طولانی شد، کم­ کم همه فهمیدند تقی کجاست.

۴۵ روز بعد یعنی اوایل آذر برگشت. تازه رفته بودم سر کار که مامان زنگ زد بهم. تقی صبح زود، ساعت چهار و پنج رسیده بود. برگشتم خانه و نان تازه گرفتیم و همگی رفتیم خانه­ شان تا تقی را ببینیم و دور هم صبحانه بخوریم. دلم برای دیدنش پر می­کشید. انگار چند ماه بود که ندیده بودمش. قبلا موهای جلو و وسط سرش تقریبا ریخته بود. به شوخی سرش را نشانم داد و گفت: صادق! ببین آب و هوای مدیترانه­ چقدر بهم ساخته! موهای سرم دارد در‌می­آید! خیلی تعجب کردم. گفتم: باریکلا! چه خوب! سر صبحانه ازش خواستم تا برایمان خاطره تعریف کند. تقی بین ائمه اطهار(س) ارادت ویژه ­ای به حضرت زهرا(س) داشت. گفت: توی منطقه که بودیم موقع پخش کردن سربند، من خداخدا می­کردم سربند یا زهرا(س) به من بیفتد. همان هم شد. یک جایی توی درگیری دیدم تمام بدنم عرق کرده و سربندم خیس شده. برای این که به اسم متبرک حضرت زهرا(س) بی­ احترامی نشود، کلاهم را درآوردم و گذاشتم زمین و بعد هم سربند را درآوردم تا بیش‌تر خیس نشود. به محض این­ که گره سربند را باز کردم و آن را از پیشانی­ام دور کردم، باران تیر و ترکش به سمتم باریدن گرفت. به دلم گذشت که این سربند تا آن‌موقع برایم مثل یک جوشن عمل کرده و هوایم را داشته و من نباید آن را باز می­کردم و درمی­ آوردم. زیر لب گفتم یا حضرت زهرا(س)! قربونت برم، ببخشید خانم، غلط کردم. بعد هم سریع سربند را روی پیشانی­ ام بستم. هنوز دستم را از پشت سرم پایین نیاورده بودم که تیراندازی قطع شد. برایم مسجل شد که اهل بیت(س) نگه‌دار رزمنده­ ها هستند و کلاه خود و بقیه چیزها هیچ هستند.

می­گفت: صادق، روی هر تیر و ترکشی که به سمت­ مان می­آید، اسم کسی که قرار است نصیبش شود، نوشته شده. محال است این تیرها راه‌شان را گم کنند و اتفاقی به کس دیگری بخورند. از فرصت استفاده کردم و گفتم: خب داداش، قضیه اعزام من چی شد؟ حالا که حاجی هم آمده. خدا وکیلی سفارش ما رو هم بکن. این‌دفعه من را نگذاری بروی!

بهم گفت با حاجی صحبت کرده و حاجی هم گفته اسم صادق در لیست دوم اعزام هست. تقی دو ماه ماند. توی این دو ماه، هم من عقد کردم، هم یکی از خواهرهایم. تا قبل از شروع مراسم عقد خواهرم، تقی همراه­مان بود، اما وسط مراسم تلفنش زنگ خورد و کاری برایش پیش آمد که مجبور شود برود.

*********

یک روز می­رفتم منزل مادرخانمم که از یکی از دوستانم خبردار شدم دوباره تعدادی از بچه­ ها دارند اعزام می­شوند سوریه و تقی هم جزوشان است! انگار یک سطل آب سرد ریختند روی سرم. زنگ زدم به تقی و فهمیدم رفته پادگان لشکر. حسابی از دستش کفری بودم. دیگر خبر نداشتم که خانمم به تقی رسانده که فعلا کارهای اعزام من را عقب بیندازد! از دستش شاکی بودم. گفت: صادق جان! چند دفعه بهت گفتم که باید خودت پیگیر کارهایت باشی. اصلا همین الان بیا اینجا. مطمئنم جانشین حاجی بهت نه نمی­گوید. گفتم: داداش، من الان جایی دعوتم. اگر می­شود از طرف من به ایشان بگو که می‌آیم. گفت: من می­گویم ولی بعید می­دانم این­طوری بشود کاری از پیش برد. دیگر خودت می­دانی.

فردا صبح هم کاری برایم پیش آمد و نتوانستم بروم. تا خودم را برسانم پادگان، شد حدود ساعت دو یا سه بعد از ظهر. تقی را دیدم و گله­ های تلفنی دیشب را تکرار کردم. گفت: داداشم، این چیزها چیزی نیست که یکی دیگر بخواهد کار آدم را جور کند. باید خودت پای کار باشی صادق جان. بعد هم گفت که روز عقد خواهرم رفته دنبال یک آموزشی که اگر نمی‌رفت، دوباره اعزامش ‌نمی‌کردند. می‌گفت: اصلا این­جا آنقدر آدم را بالا و پایین می­کنند تا ببینند طاقتت چقدر است و چند مرده حلاجی. حرفش منطقی بود. فقط توی سکوت نگاهش ­کردم.

عصر جمعه بود. جدای دلگیری همیشگی غروب­های جمعه، آن روز غم خاصی داشت. نمی­دانم چرا، اما توی صورت تقی معصومیت عجیبی می­دیدم. تا آن‌موقع  چنین حسی نسبت به تقی پیدا نکرده بودم. انگار یک نفر داشت بهم می‌گفت که باید از برادرت دل بکنی و این دیدار، دیدار آخر است. هنوز نرفته، دلتنگش شده بودم. توی همین چند دقیقه انگار مهر و محبتم به او صد برابر شده بود.

بعد از نماز مغرب برایشان شام آوردند؛ تخم مرغ و سیب زمینی آب‌پز با یک نوشابه خانواده. دور هم نشستند و با بگو و بخند، شام شاهانه­ شان را خوردند. من چیزی نخوردم. فقط برای این که ناراحت نشوند، یک لقمه از نان­شان گذاشتم دهانم. بعد از شام به تقی گفتم: حالا واقعا نمی­شود کاری کرد؟ تعریف کرد که همان روز سر همین مسئله یک بحث شدید بین جانشین حاجی و چند نفر دیگر شده. ظاهرا می­خواستند اسم کسی را وارد لیست کنند که بعضی­ها صدای‌شان درمی­آید که آقا دارید پارتی‌بازی می­کنید. تقی گفت: با این حال به‌خاطر تو می­رویم و صحبت می­کنیم. رفتیم و همان جواب را شنیدیم. واقعا امیدم ناامید شده بودم. ساعت ۱۱ شب بچه­ ها می­خواستند استراحت کنند تا ساعت یک نیمه ­شب برای ادامه آموزش­ها و رزم شبانه بروند کوه. دلیلی برای ماندن نداشتم. از تقی خداحافظی کردم و برگشتم خانه.

حدود یک هفته بعد تقی زنگ زده بود خانه و به مامان گفته بود که شب با خانمش و امیرحسین می­آید دیدن­مان. من خانه نبودم و سر کار بودم. حدود ساعت ۱۱ شب تنها آمده بود. می‌گفت جایی بیرون کار داشته و الان هم چون امیرحسین خواب بوده، خانمش را با خودش نیاورده. بعد سرش را انداخته پایین و شروع کرده به خیار پوست کندن. سکوتش که طولانی شده مامان بهش گفته «تقی جان! توی دلت یک حرفی هست که نمی­زنی­ش! بگو ببینم چه شده.» نگاهی به مامان انداخته و لبخند زده. تا لبخند زده، متوجه شده‌اند که می­خواهد برود سوریه.

به ده دقیقه نکشیده، تقی بلند شد که برود. در آستانه در با همه روبوسی و خداحافظی کرد. خواهرم با گریه به او التماس کرد که دیگر نرود. تقی وقتی حال او را دید دوباره برگشت و بغلش کرد و بوسیدش. آن‌قدر حال و هوای تقی نسبت به سفر اولش تغییر کرده بود که همه­ ترسیده بودند. دنبالش تا پایین هم می‌آیند، اما تقی عزمش را برای رفتن جزم کرده بود. همه را دوباره بوسید و سوار ماشین شد و رفت.

مامان همان شب زنگ زد بهم که تقی دارد می‌رود و از من خواست به او زنگ بزنم. به تقی زنگ نزدم. نه من زنگ زدم، نه تقی. نمی­دانم او چرا زنگ نزد. یا کار برایش پیش آمده بود یا شاید دلش نمی­آمد زنگ بزند. چهارم بهمن ۹۴ برای بار دوم رفت سوریه. یک هفته بعد از رفتنش زنگ زد و با هم حال و احوال کردیم. توی این مدت، آخرین تصویری که از او توی پادگان دیده بودم، از جلوی چشمم کنار نمی­رفت. آخرین تماس تلفنی­ مان با هم یک هفته قبل از شهادتش بود. با هم کلی خوش و بش کردیم و حرف زدیم. بعد از آن دیگر هیچ وقت صدای تقی را نشنیدم.

**********

روز ۲۲ بهمن تقی شهید شد ولی ما هیچ‌کدام خبردار نشدیم. دو روز از شهادتش توی مسجد، آقای دانه­ کار که در اعزام اول همراه تقی بود را دیدم. من را کشید کنار و گفت: صادق، یک چیزی به­ت می­گویم به کسی نگو. چون هنوز قطعی نشده. یک پرستو از بچه­ های وردآورد داریم. با اضطراب پرسیدم: کیه؟! گفت: چون هنوز قطعی نشده نمی­توانم به­ت بگویم. شما یک زحمتی بکش. برو یک بنر که تبریک و تسلیت شهادت در آن باشد، برای این پرستو طراحی کن و فقط جای اسم و عکسش را خالی بگذار تا بعدا. پیش خودم گفتم اگر خبری برای تقی شده باشد آقای دانه‌کار به من نمی‌گوید بنرش را طراحی کن.

آمدم خانه و شروع کردم به طراحی. همه هوش و حواسم پیش شهیدی بود که از محله­ مان به شهادت رسیده. دلم طاقت نیاورد. زنگ زدم به آقای دانه­ کار و گفتم: لااقل اسمش را بگو تا بدانم. آقای دانه­ کار گفت: اصرار نکن صادق جان! به محض این که مطمئن شوم می­گویم. بعد هم آمد تا طرحم را ببیند. هرچه گفتم من به عکس شهید احتیاج دارم گفت: نه، همین خیلی خوب است. صبح می­آیم دنبالت تا با هم برویم ستاد معراج شهدا. اگر مطمئن شدیم که این خبر شایعه نیست، همان­جا عکس شهید را بهت می­دهیم.

صبح آمدند دنبالم و رفتیم معراج. من بودم، آقای دانه‌کار و یکی از دوستان به نام آقای صادق آبادی و راننده. قیافه‌های‌شان گرفته بود و ناراحت بودند. شب قبل تا صبح با خودم کلنجار می­رفتم که اگر قرار است بنر شهید طراحی کنم چرا دیگر باید دنبال‌شان راه بیفتم و بروم معراج! می­گفتم نکند برای تقی اتفاقی افتاده و دارند آماده­ ام می­کنند. ذهنم از فکر کردن به این موضوع طفره می­رفت.

توی ماشین، دوستان از شهادت ­گفتند و این که توفیقی است که نصیب هر کسی نمی­شود و خوش به سعادت آن­هایی که توی این دوره زمانه، خودشان را به کاروان شهدا می‌رسانند. بعد هم گفتند که واقعا مسئولیت خانواده شهید خیلی زیاد است. باید طوری رفتار کنند که بتوانند پیام شهیدشان را به همه برسانند. از بین خانواده شهید، واقعا مسئولیت برادر شهید از بقیه بیش‌تر است. حرف آقای دانه­ کار به مسئولیت برادر شهید که افتاد، یک لحظه قلبم ریخت. ذهنم درگیر این حرف­ها بود که دیدم آقای دانه­ کار چفیه­ ای را که توی دستش بود، گذاشت روی پایم و گفت: به­ت تبریک می‌گویم برادر شهید! یک‌دفعه زدم زیر گریه. یاد آخرین دیدارم با تقی افتادم. حرف­های تقی توی گوشم زنگ می­خورد. همان روز بهم گفت: صادق، نمی­­دانی من یک روز برای این ­که نقص پرونده اعزامم را برطرف کنم، مجبور شدم سه مرتبه از وردآورد تا پادگان لشکر بروم و بیایم. حساب که کردم، دیدم تقی حدود ۳۰۰ کیلومتر را توی یک روز طی کرده. آن­قدر برای رفتن اشتیاق داشت و آن­قدر دوندگی کرد که آخر مزدش را گرفت.

با گریۀ من هم بقیه هم گریه می­کردند. باورم نمی­شد که از دیشب تا آن‌موقع داشتم بنر شهادت برادر خودم را آماده می­کردم. چقدر از دیشب ذوق کرده بودم که افتخار طراحی بنر اولین شهید مدافع حرم محله­ مان نصیب من شده.

***************

توی همان حال و هوا رسیدیم معراج. گفته بودند تقی با پرواز صبح آمده، اما اولویت با مجروحان بوده. آقای دانه ­کار آنجا بهم گفت: دو سه روز است که شایعه شهادت تقی توی وردآورد پیچیده و همه می­دانستند جز شما و خانواده­ تان. دست خالی برگشتیم خانه. آقای اریسیان امام جماعت مسجد به همراه تعدادی از اعضای هیات امنا با هماهنگی قبلی آقای دانه­ کار آمده­ بودند دم در. منتظر ما بودند تا با هم خبر شهادت تقی را بدهیم. زنگ را زدیم و رفتیم بالا. تا در آپارتمان را باز کردند، من زدم زیر گریه. مادر، من را که دید تا ته ماجرا را خواند. تکیه داد به دیوار و آرام نشست. توی این فاصله، دوستان زنگ زده بودند مدرسه امیرحسین. مدیر مدرسه­ هم همراه با امیرحسین آمدند. با این که توی مسیر به امیرحسین خبر شهادت پدرش را داده بودند، اما گریه نمی­کرد و بهت­ زده­ فقط همه را نگاه می­کرد.

بلند شدم رفتم دنبال خانم تقی تا خبر شهادت همسرش را به او بدهم. سخت­ ترین کار دنیا را به عهده من گذاشته بودند. وقتی دید من گریه می­کنم، فکر کرد تقی زخمی شده. من هم چیزی نگفتم و فقط خواستم تا حاضر شود و همراهم بیاید خانه­ مان. به خانه که رسیدیم، از جماعتی که آن­جا بودند و گریه می­کردند متوجه شد.

از آن به بعد باید منتظر آمدن پیکر تقی بودیم. آقای دانه­ کار پیگیر کار بود. صبح دوشنبه با آقای دانه­ کار رفتیم برای شناسایی پیکر تقی. روی شهید را که کنار زدند، چشمم افتاد به صورت نازنین برادرم. گونه­ اش ضربه خورده و خراشیده و متورم شده بود. من قبلا با پیکر بی­ جان خواهرم که بر اثر سرطان از دنیا رفته بود روبه‌رو شده بودم، اما خدا شاهد است که تقی اصلا شبیه کسی که از دنیا رفته باشد نبود. احساس می­کردی زنده است و فقط خوابیده. چند روز از شهادتش گذشته بود، اما صورت و بدنش هیچ تغییری نکرده بود و مثل گل، تر و تازه بود. بوسیدمش و صورت به صورتش گذاشتم. دنیایی حرف ناگفته برای تقی داشتم. آرام دم گوشش گفتم: داداشم، دیدی آخر رفتی و من را جا گذاشتی! حرف می­زدم و اشک می­ریختم. هرچه بیش‌تر گریه می­کردم، انگار سینه­ ام سنگین­تر می­شد، اما فرصت نبود و باید می­رفتم و خانواده را برای وداعی که قرار بود عصر انجام شود، آماده می­کردم.

***********

لحظات وداع توی حسینیه غوغایی بود. اولین کاری که کردم صوت زیارت عاشورای حاج منصور ارضی را گذاشتم. با همه بی­ تابی و بی­قراری­مان، یک آرامش خاص و عجیبی داشتیم. وداع امیرحسین با پدرش از همه دیدنی­ تر بود. وقتی چشمش به پیکر پدرش افتاد، به پهنای صورت اشک می­ریخت. بعد هم صورت به صورت پدر گذاشت و یک دل سیر گریه کرد و آرام شد. وجود پربرکت تقی برای همه­ مان «صبر» سوغات آورده بود. واقعاً از کسی که زایر و مدافع بانوی صبر بود جز این هم انتظاری نبود.

پیکر تقی را بعد از وداع در مسجد امام حسین(ع)، دوباره بردند معراج. صبح روز بعد او را بردیم پادگان لشکر، بعد شهرداری تهران در پارک شهر، بعد حرکت کردیم سمت تهرانسر. محل کار تقی شهرداری تهرانسر بود. تقی وصیت کرده بودند که من را از خانه خودم راهی کنید. با این که به هیچ ­کس نگفته بودیم که می­رویم آن‌جا، اما وقتی رسیدیم، کلی جمعیت دم خانه­ شان جمع شده بود. پیکر تقی را یاحسین­گویان بردیم داخل و چند دقیقه بعد آوردیم بیرون. نماز را به پیکرش خواندیم و حرکت کردیم به سمت گلزار شهدای وردآورد. دلم می­خواست برادر شهیدم را خودم توی قبر می‌گذاشتم، اما دوستان اجازه ندادند.

***********

برادرم را به شهدا سپردم. به شهدایی که سال­ها پیش، تقی در حسرت هم­رزم بودن با آن­ها و جنگیدن در کنارشان بی‌تاب و بی قرار بود.

مشهود کاظم‌لو که خیلی با تقی رفیق بوده تعریف کرد: توی یکی از دوره‌های آموزشی‌ که جزو اولین دوره‌هایی بود که سه چهار سال بعد از دفاع مقدس برای نوجوان‌ها می‌گذاشتند، مربی آموزش نظامی‌مان داوطلب خواست تا یک نارنجک را پرتاب کند. یکی از نیروها که سن و سالی داشت و بهش می‌گفتیم مش‌­رزاق، رفت جلو و داوطلب شد. مش‌رزاق نارنجک را گرفت و ضامنش را کشید و اشتباهاً به جای این که آن را که بیندازد پشت خاکریزی که نزدیک‌مان بود، انداخت جلوی بچه‌ها. تقی هم در یک چشم بر هم زدن دوید سمت نارنجک و آن را برداشت و پرت کرد پشت خاکریز.

مشهود این خاطره را تعریف کرد و تمام شد ولی صبح زود آمد دم خانه‌مان. می‌گفت: دیشب خواب تقی را دیدم. توی خواب خیلی شاکی بهم گفت: مشهود! این چه مدل خاطره تعریف کردنه؟! برو درستش کن. گفتم: کجایش را درست کنم؟ گفت: برو بگو مش‌رزاق نارنجک را درست پرتاب کرد، فقط وقتی آن را انداخت، همه‌مان خوابیدیم روی زمین تا ترکش‌هایش بهمان نخورد، اما او همان‌طور ایستاده بود و نگاه می‌کرد. من هم بلند شدم و سریع دست گذاشتم روی شانه‌اش و خواباندمش روی زمین تا خدایی نکرده زخمی نشود. گفتم: باشه تقی جان. فردا می‌روم و به داداشت می‌گویم. تقی گفت: فردا چیه؟! فردا دیر می‌شه. همین الان پاشو برو! این حرف را که زد، از خواب پریدم و دیدم ساعت دوی نیمه شب است. دیروقت بود و نمی‌شد کاری کرد. برای همین الان آمده‌ام تا پیغام شهید را برسانم. باورمان نمی‌شد تقی این‌قدر قشنگ به لحظه‌های‌مان اشراف داشته باشد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

معادله امنیتی * Time limit is exhausted. Please reload the CAPTCHA.