“اخـــــلاص”تقی را جهانی کرد(تقدیم به شهید مدافع حرم تقی ارغوانی)

به رنگ ارغوان (تقدیم به شهید مدافع حرم تقی ارغوانی)
مهر ۱۲, ۱۳۹۵
برادرم را به شهدا سپردم “گفت‌وگو با آقای صادق ارغوانی برادر شهید تقی ارغوانی”
مهر ۲۴, ۱۳۹۵

گفت‌وگو با حاج‌حسن یکی از دوستان و هم‌رزمان شهید تقی ارغوانی

با تقی در پایگاه شهید حسن یزدی در وردآورد آشنا شدم. سال ۶۶ بود. من متولد سال ۴۵ بودم و تقی متولد ۵۳٫ هشت سالی از او بزرگ‌تر بودم. آن‌موقع مسئولیت واحد فرهنگی بسیج دست من بود. تقی خیلی دوست داشت برود جبهه، اما سنش کم بود و نمی‌توانست. به‌خاطر همین آمده بود پایگاه و تمام وقتش را آن‌جا می‌گذراند. بچه فعالی بود. مسئولیت نوارخانه پایگاه را بر عهده او گذاشته‌ بودند. کم‌کم به غیر از مسئولیتی که در نوارخانه داشت، کارش به نوعی پیش رفت که شد آچار فرانسه پایگاه. خیلی از کارهای تبلیغاتی را تقی انجام می‌داد. مثلا در مناسبت‌های مختلف عزاداری یا جشن میلاد ائمه(س)، وقتی می‌خواستیم پایگاه، مسجد و محله وردآورد را سیاه‌پوش یا چراغانی کنیم، اولین نفر، آماده کار بود. البته دوستان دیگری هم کمک می‌کردند، اما آن کسی که از اول تا آخر پایه بود، تقی بود. سیدحسین، محمد، علی، حمید و تعدادی دیگر از دوستان بودند که تقی را در این کارها تنها نمی‌گذاشتند. حال و هوای جنگ و جو معنوی‌ای که به وجود آورده بود، دل‌های‌مان را به هم نزدیک می‌کرد. گاهی می‌شد که شب‌ها هم توی پایگاه می‌خوابیدیم.

arghavani01

بعضی وقت‌ها سر شام می‌رسیدم خانه و تازه می‌خواستم بروم پایگاه. مادرم می‌گفت: «شامت را بخور، بعد برو»، اما من می‌گفتم: بچه‌ها منتظرم هستند و با هم یک چیزی می‌خوریم. خیلی وقت‌ها مادر قابلمه‌ غذا را می‌داد دستم و می‌گفت: برو با بچه‌ها شامت را بخور. بیش‌تر بچه‌ها هم همین‌طور بودند. یکی‌شان هم تقی بود.

***

در جنگ، یکی از کارهایی که توی مسجد و پایگاه انجام می‌دادیم، جمع‌آوری کمک‌های مردمی برای جبهه‌ها بود. این کمک‌ها شامل همه چیز می‌شد. از مواد شوینده و خشکبار گرفته تا لباس و مواد خوراکی و پول. تقی بعضی وقت‌ها توی پایگاه این کمک‌ها را جمع می‌کرد و با کمک بچه‌ها بسته‌بندی می‌کردند و می‌فرستادند ستاد جمع‌آوری کمک‌های مردمی. اتحاد مردم وردآورد خیلی خوب بود. به محض این‌که از طریق بلندگوهای مسجد اعلام نیاز و کمک برای جبهه می‌کردیم، کلی استقبال می‌کردند.

بچه‌های پایگاه به جبهه تردد داشتند. محمد واحدی از بچه‌های پایگاه و قاری قرآن بود و صدای بسیار قشنگی داشت. او توی یکی از عملیات‌ها ترکش خورده و مجروح شده بود. با بچه‌ها برای دیدنش رفتیم بیمارستان مادر توی میدان مولوی. آن‌جا با حال گرفته‌ای به‌ام گفت: حسن! دیدی ما لیاقتش را نداشتیم! گفتم: چطور مگه؟ آن‌موقع‌ها یک کتابچه‌های جیبی کوچک ادعیه بود که چند سوره از قرآن، تعقیبات نماز و چند دعا داشت و اکثر بچه‌ها و رزمنده‌ها از آن داشتند. دست برد توی کشوی کمد بغل دستش و یکی از این کتابچه‌ها را در آورد و گرفت جلوی صورتم و گفت: نگاه کن! خودت متوجه می‌شی. کتابچه را گرفتم و نگاهش کردم. روی جلد کتابچه سوراخ شده بود. بازش که کردم، دیدم یک سکه دو تومانی لای کتاب است که ترکش آن را غر کرده و همان‌جا گیر کرده. یک لحظه ماندم چه بگویم. گفت: این کتابچه توی جیب سمت چپ پیراهنم بود. حالا دیدی گفتم ما لیاقتش را نداریم! محمد اشتباه می‌کرد. انصافا بچه بالیاقتی بود و بعدها توی عملیات والفجر مقدماتی جاویدالاثر شد. همین چیزها تقی را برای جبهه رفتن هوایی می‌کرد، اما کم‌کم آن‌قدر کار بر عهده‌اش گذاشته شد که خودش هم قبول کرد ماندنش این‌جا لازم است.

***

عملیات مرصاد شده بود. قرار بود از مسجد ما هم تعدادی اعزام شوند. یک مینی‌بوس آمده بود جلوی در مسجد. شهید حسن یزدی که فرمانده پایگاه‌مان بود هم جزو اعزامی‌ها بود. به شوخی به‌مان گفته بود «بچه‌ها، بیایید برویم. هر کس بیاید، من برایش یک کاری می‌کنم!» شهید یزدی، روحیات خاصی داشت. خودش هم فرزند شهید بود. پدرش را منافقین ترور کرده بودند. از آن مردان مخلص روزگار بود که تازه بعد از شهادت شناختیمش. رفتم خانه و از پدر و مادرم اجازه گرفتم و همراه بقیه سوار مینی‌بوس شدم و رفتم محل اجتماع بچه‌های اعزامی. آن‌جا چشمم افتاد به برادر بزرگم محسن. از دیدن من حسابی جا خورده بود. اصلا انتظار نداشت من را آن‌جا ببیند. دیدم با توپ‌ پر آمد سمت من و گفت: کجا می‌خواهی بروی؟! گفتم: هیچی داداش! می‌خواهم بروم جبهه. تا آن‌موقع نمی‌دانستم برادرم محمدعلی که از من کوچک‌تر بود هم رفته پادگان تا برای عملیات اعزام شود. داداشم برخورد تندی با من کرد. حرفش این بود که اگر جنازه یکی از ما برگشت، لااقل یک نفر بماند تا آن را از زمین بردارد و زیر پر و بال پدر و مادرمان را بگیرد. خلاصه با چشم گریان من را با همان مینی‌بوس که آمده بودم برگرداند وردآورد.

    شهید حسن یزدی سر قولش ماند. هفتم شهید یزدی، شد مراسم تشییع جنازه شهید سعید کهن. مراسم هفتم شهید کهن هم با مراسم تشییع جنازه شهید مجتبی اسداللهی یکی شد. شهید یزدی دست رفقایش را گرفته بود. در مراسم ختم شهید یزدی، دیدیم سه چهار تا از خانواده‌های ساکن وردآورد که مستمند بودند یا سرپرست خانوار نداشتند، خیلی بی‌تابی می‌کنند. تازه آن‌موقع بود که فهمیدیم کفالت این خانواده‌ها را شهید یزدی بر عهده داشته و به آن‌ها رسیدگی می‌کرده.

***

بعد از جنگ هم ارتباط تقی با بسیج قطع نشد. با این‌ که به لحاظ کاری، جاهای مختلفی مشغول شده بود، اما باز هم تمام‌قد در خدمت بسیج بود. سال‌هاست که بسیج هر سال در اولین روز از سالگرد هفته دفاع مقدس برای شهدا یادواره‌ می‌گیرد. تقی از درست کردن دکور و تنظیم صوت گرفته تا عکاسی و فیلم‌برداری مراسم از هیچ کاری دریغ نمی‌کرد. بچه‌ها هم خیلی از او حرف‌شنوی داشتند و توی کارها کمکش می‌کردند.

     شب‌های قدر، مسجد المهدی(عج) وردآورد برای نوجوانان برنامه‌های خاص دارد. الحمدالله استقبال هم خیلی خوب است. در این شب‌ها تقی توی کارهای پشتیبانی کمک‌مان می‌کرد. برنامه طوری ریخته شده بود که چون مسجد حیاط مناسبی ندارد، پذیرایی از بچه‌ها در محوطه جلوی مسجد انجام ‌شود. تقی برای تامین امنیت بچه‌ها، با کله‌قندی مانع مارپیچ درست می‌کرد تا سرعت ماشین‌هایی را که در خیابان جلوی مسجد تردد دارند، گرفته شود مبادا کسی آسیب ببیند. تعدادی از بچه‌ها را هم چند متر جلوتر از این کله‌قندی‌ها می‌گذاشت تا با چراغ‌قوه به راننده‌ها علامت بدهند. اگر هم می‌دید نور اطراف مسجد کم است، خودش پیش‌قدم می‌شد و می‌رفت بالای تیر چراغ برق و پروژکتور نصب می‌کرد. بعد از این کارها هم دوربینش را دست می‌گرفت و از نماهای مختلف از بچه‌ها عکس می‌گرفت و روز بعد آن را می‌فرستاد برای خبرگزاری ایکنا. تقی، خبرنگار افتخاری خبرگزاری قرآن بود. بعد می‌آمد و به بچه‌ها می‌گفت که بروند عکس‌های‌شان را توی سایت خبرگزاری ببینند. با این کارها یک انگیزه و اشتیاق خاص برای بچه‌ها درست می‌کرد. انگیزه و اشتیاقی که آن‌ها را می‌کشاند تا مسجد و همان‌جا پاگیرشان می‌کرد.

تقی آدم خودکار و خودجوشی بود. برای انجام این کارها اصلا منتظر شنیدن درخواست یا پیشنهاد کسی نمی‌شد. هرجا که احساس می‌کرد باید کاری انجام شود یا کاری روی زمین مانده، آرام و بی ‌سر و صدا دست به کار  می‌شد. هیچ‌وقت ندیدم برای این کارها منت بگذارد. این خصلت تقی از اخلاصش ریشه می‌گرفت. اخلاصی که یادگار روزهای فعالیت در بسیج بود. تقی خوب توانسته بود حال و هوای آن سال‌ها را توی وجودش زنده نگه‌دارد.

***arghavani02

شب عید فطر، وقتی هلال ماه رویت می‌شد، زنگ می‌زد به‌ام و می‌گفت: حسن! آماده‌ای؟ برویم؟ من هم که می‌دانستم منظورش چیست می‌گفتم: آره داداش. برویم. بعد به چند تا از بچه‌ها زنگ می‌زد و همگی می‌رفتیم بلوار اصلی وردآورد تا کارهای مربوط به نماز عید فطر را راست و ریست کنیم. آن‌جا سه خیابان وجود دارد که همیشه خیابان وسط را می‌بستیم و دو طرف را برای عبور ماشین‌ها باز می‌گذاشتیم. خیابان وسط را سِن درست می‌کردیم و بنر می‌زدیم. تقی هم تمام کارهای مربوط به صوت را انجام می‌داد تا برای فردا مشکلی نباشد. هیچ‌وقت نشد توی این کارها معطل ابزار و وسایل بماند. همه چیز توی ماشینش داشت. وقتی نصفه شب صوت را هم امتحان می‌کرد و خیالش راحت می‌شد، از هم جدا می‌شدیم و می‌رفتیم خانه.

گذشت تا رسیدیم به زمانی‌‌که به قبور صحابه پیامبر(س) در عراق و سوریه تعرض شد. بعد از تعرض به مزار جناب «حجربن‌عدی» و درآوردن پیکر ایشان بود که دیدم تقی زنگ زد به‌ام و گفت: یک دقیقه بیا سر کوچه‌تان، کار دارمت. رفتم پیشش. تا آن‌موقع، او را با آن حال و روز ندیده بودم. خیلی ناراحت و پریشان بود. به‌ام گفت: حسن! من دارم منفجر می‌شوم. چه کار کنم؟! من هم که سر جریان این تعرضات خیلی ناراحت بودم گفتم: والا نمی‌دانم به خدا. بیا برویم پرس‌وجویی کنیم، ببینیم چه کار می‌توانیم بکنیم؟ از همان‌موقع تقی دنبال این بود که راهی برای اعزام پیدا کند. البته آن‌موقع قضیه اعزام‌ها علنی و راحت نبود، اما وقتی قضیه جسارت به حرم حضرت رقیه(س) و حضرت زینب(س) پیش آمد، دیگر یک لحظه آرام و قرار نداشت. مدام به دنبال راهی بود که بتواند خودش را برای دفاع از حرم به سوریه برساند. با هم که صحبت می‌کردیم می‌گفت: حسن، من دیگر نمی‌توانم تحمل کنم. فقط خدا می‌داند که چقدر ناراحت هستم. دلداری‌اش می‌دادم و می‌گفتم: ان‌شاءالله یک بابی باز می‌شود و ما هم می‌رویم برای جان‌نثاری خانم.

بعد از پیگیری‌های مداوم، فهمیدیم فقط بچه‌های نیروی قدس می‌توانند بروند. چند وقتی توی همین حال و اوضاع بودیم که خبر آمد اعزام‌های مردمی هم وجود دارد. تنها مسیر آن هم سازماندهی در گردان‌های امام حسین(ع) و اعزام از طریق لشکر ۲۷ محمد رسول‌الله(ص) است. تقی از همین طریق ثبت‌نام کرد و با اصرارهای فراوان و پیگیری‌های مستمر توانست اعزام شود.

***

حال پدرم وخیم بود. دو سالی می‌شد که توی بستر افتاده بود و وضع خوبی نداشت. برای همین، توی یکی از اعزام‌ها تقی را خبر کردند، اما من را نه. از بچه‌ها شنیده بودم که چند تا از بچه‌ها دارند می‌روند سوریه. تقی زنگ زد به‌ام و خداحافظی کرد و حلالیت طلبید. حسابی حالم گرفته شد. بدجوری توی پرم خورده بود.

ماموریت بچه‌ها ۴۶ روز طول کشید. وقتی خبردار شدیم تقی برگشته، با چند تا از بچه‌ها رفتیم دیدنش. توی خانه‌ خانمش به‌مان گفت: شما هم با این رفیق‌تان! بیایید ببینید چه قیافه‌ای برای خودش درست کرده! تقی سرش را از ته تراشیده بود. می‌گفت: موهایم زیر کلاه می‌شکست و رسیدگی به‌اش سخت بود. از آن‌جا برای‌مان خیلی تعریف کرد. بین حرف‌هایش نکته‌ای گفت که هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم. گفت: حسن، روی هر تیر و ترکشی که آن‌جا به سمت آدم می‌آید، اسم کسی که قرار است به‌اش بخورد نوشته شده. باور نمی‌کنی! موشک کورنت می‌آمد و از نزدیکم رد می‌شد، صدای آتشش را می‌شنیدم، نزدیکم به زمین می‌خورد، اما حتی موجش هم من را نمی‌گرفت!

***

 تقریبا یک ماه از فوت پدرم گذشته بود که یک روز، یکی از بچه‌ها زنگ زد و گفت: پاشو بیا که خبرهایی از اعزام هست. سریع رفتم. با پیگیری زیاد بالاخره موفق به اعزام شدم.

    این‌بار تقی با ما نبود. مستقیم رفتیم دمشق. بچه‌های فاتحین هم آن‌جا بودند. حدود ۲۰۰ نفر می‌شدیم. رفتیم زیارت حضرت زینب(س). آن شب بچه‌های فاتحین با مراسمی که توی حرم بی‌بی گرفتند، شور خاصی توی دل‌های‌مان ایجاد کردند. از زیارت که برگشتیم، حالتی در ما به وجود آمده بود که از تمام تعلقات بریده بودمان. کاملا رها شده بودیم. دیگر هیچ چیزی توی این خاک، دست و پای‌مان را نبسته بود. بعد تجهیزمان کردند و بردند حلب. یکی دو روز در عقبه حلب ماندیم. بعد هر کس آمد و بچه‌های خودش را تحویل گرفت. بچه‌های فاتحین آمدند دنبال نیروهای خودشان. یک محور را هم تحویل ما دادند. محوری که بخشی از آن دست بچه‌های نیروهای لبنانی، بخشی دست بچه‌های سوری، قسمتی بچه‌های نیروی وطنی سوریه و بخشی هم دست بچه‌های نیروی قدس بود. این محور در جنوب حلب بود. خیابانی بود به نام «مریقص» که منشعب می‌شد به چند تل. یکی از تل‌ها «تل دادین» بود و دیگری «تل اربعین» که ۴۸۰ متر ارتفاع داشت. بعد از تل اربعین چند روستا بود. یکی‌شان قریه «ابوربیل» و بعد تل ابوربیل بود.

   چند روز که از استقرارمان گذشت. بچه‌های لبنانی رفتند و جای‌شان را دادند به بچه‌های فاطمیون. چند‌وقت بعد، محور به خوبی سروسامان گرفت. همان‌موقع بود که بچه‌های فاتحین رفتند خان‌طومان و درگیر شدند و ۱۳ نفرشان هم به شهادت رسیدند. قرار بود یک تیم بیاید و جایگزین ما شود. ماموریت بچه‌های بسیج، ۴۵ روزه تعریف می‌شود که البته گاهی می‌شود تا ۶۰ روز هم تمدیدش کرد. تقی همراه تیمی که قرار بود جایگزین ما شود، آمد حلب. همراه این بچه‌ها، گروهان رزمی ضربت هم رسید. جایی را برای‌شان آماده کردیم که عقبه این بچه‌ها شود. جایگزین من هم آمد. کار را برایش توجیه کردم و همه چیز را به‌اش سپردم. تقی هم در موقعیت خودش مستقر شد.

arghavani03

***

در آن‌جا حال و هوای خط و نیروهایش خیلی شبیه جبهه‌های خودمان بود. یکی از افرادی که آن‌جا با او مانوس شدم شهید حاج‌رضا فرزانه بود. شهید فرزانه را از قبل و از وقتی فرمانده لشکر۲۷ بود می‌شناختم. توی محور که بودیم، نیمه‌های شب از خواب بیدار می‌شد و با حال خاصی نماز شب می‌خواند. بعد وقتی اذان می‌شد، با صدای بلند اذان می‌گفت و بچه‌ها را بیدار می‌کرد. قبل از این هم که بچه‌ها بیدار شوند چون آب لوله‌کشی نداشتیم، خودش از آب‌انباری که توی محل استقرارمان بود برای‌مان آب می‌کشید تا بچه‌ها راحت وضو بگیرند.

   بعد از نماز، او و شهید فلاح‌پیشه و چند تا از هم‌رزمان کلی می‌دویدند تا بدن‌های‌شان آماده باشد. تازه آن‌وقت می‌آمدند و برای بچه‌ها چای دم می‌کردند و سفره صبحانه را می‌انداختند. صبحانه‌مان که تمام می‌شد، شهید فرزانه سریع شروع می‌کرد به شستن ظرف‌ها. هردفعه که می‌خواستیم ظرف‌ها را از او بگیریم و خودمان این کار را انجام دهیم نمی‌گذاشت و به یک نحوی حواله‌مان می‌داد به روز بعد. اخلاص توی هر کاری بین بچه‌ها موج می‌زد. همین چیزها بود که باعث می‌شد وقتی برمی‌گشتیم، دل‌مان را جا بگذاریم. این حرفی بود که مادرم به‌ام می‌زد. می‌گفت: تو جسمت را آوردی‌ای برای‌مان، دلت همان‌جا توی سوریه پیش رفقایت مانده. کم‌کم قرار شد برگردیم. با این وجود مدام دنبال راهی بودم که ماموریتم را تمدید کنم و به شصت روز برسانم، اما قبول نمی‌کردند و می‌گفتند: چون نیروی جایگزینت آمده، باید برگردی. توی حال و هوای ماندن و رفتن بودم که زمزمه عملیات به گوشم رسید.

***

قبل از عملیات یک شب توی مقرمان نشسته بودم که تقی پشت بی‌سیم اعلام کرد که باد شدیدی می‌آید و «چشم»‌مان دچار مشکل شده و دید نداریم. منظورش از چشم، دوربین ترمال بود. دوربین ترمال، دوربین‌های حرارتی‌ای بودند که تا شعاع ده کیلومتری، هر جنبنده‌ای را که بدنش گرم بود نشان می‌دادند. دکل این دوربین معمولا سی متر می‌شد. ما دوربین‌مان را روی یکی از تل‌ها نصب کرده بودیم. تقی گفت: چشم‌مان در حال سقوط است، چه کار باید بکنیم؟ دوربین ترمال دوربین گرانی بود. به‌اش گفتم: اگر می‌توانی یک طوری از دکلش برو بالا و آن را ثابت کن تا ببینیم فردا چه‌ کار می‌توانیم بکنیم. توی آن باد شدید رفت بالای دکل و دوربین کج شده و در حال سقوط را به وسیله باندی که دستش را با آن بسته بود، ثابت کرد. یکی دو روز قبل، آب‌جوش ریخته بود کف دستش و آن را سوزانده بود. تقی هم با یک باند قهوه‌ای رنگ روی تاول‌های دستش را بسته بود. پایین که آمد به‌اش گفتم: فعلا دوربین را خاموش کن تا خراب نشود. به بچه‌های کمین هم بگو که هوشیارتر باشند و بدانند که دوربین خاموش است.

   فردایش تقی برای ناهار آمد مقر ما. بعد از ناهار، دوتایی رفتیم سر وقت دوربین. رفتیم بالای دکل تا ببینیم می‌توانیم درستش کنیم یا نه. هم تقی فنی بود و سال‌ها با دوربین کار کرده بود و شاکله اصلی آن را می‌شناخت، هم من انواع دوربین‌های حفاظتی را آموزش می‌دادم. می‌دانستم که سیستم پیچیده و غیرقابل دسترسی‌ای ندارد. با همه این‌ها، باد آن‌قدر شدید بود که به دوربین حسابی آسیب رسانده بود و آن بالا نمی‌شد برایش کاری کرد. وقتی دیدیم نمی‌توانیم کاری کنیم، دوربین را باز کردیم و آوردیم پایین. آن بالا که بودیم، تقی هم فیلم گرفت، هم عکس.

    پایین، یک ساعتی با دوربین وررفتیم و درستش کردیم. دوباره دوتایی از دکل رفتیم بالا و نصبش کردیم. امتحانش که کردیم، دیدیم کار می‌کند و مشکلی ندارد. برگشتیم مقرمان.

   روز بعد، یکی از بچه‌ها از یک محور دیگر گفت که آبگرمکن ما خراب شده و خیلی دود می‌کند. طوری که اصلا نمی‌توانیم از آن استفاده کنیم. بلد هم نیستیم درستش کنیم. به تقی گفتم: تقی، بیا برویم ببینیم چه کار می‌توانیم بکنیم. می‌دانستم تقی می‌تواند آبگرمکن‌شان را درست کند. چون وقتی آمده بودند، ما یک خانه‌ای را برای استقرار در محور به‌شان داده بودیم که حمام نداشت و بچه‌ها مجبور بودند برای حمام بیایند پیش ما. یکی دو روز که گذشت تقی رفت سراغ حمام یکی از خانه‌هایی که در همسایگی‌شان بود و علی‌رغم این که آبگرمکنش سوراخ شده بود و مشکل داشت، آن‌ را راه انداخت و قابل استفاده کرد. تقی بچه شوخی بود. روی یک تکه مقوا نوشته بود: «حمام تقی» بعد آن را از درِ حمام آویزان کرده بود. وقتی هم که می‌خواست برود خط، زیرش نوشته بود: «حمام تقی به دلیل رفتن او به محور، تا اطلاع ثانوی تعطیل می‌باشد.» البته شوخی کرده بود و حمام برای استفاده مشکل نداشت.

    با تقی رفتیم پیش بچه‌ها. من خیلی مراقبت می‌کردم که لباس‌هایم دوده‌ای نشود، اما تقی پیراهنش را درآورد و با زیرپوش مشغول شد. وقتی کارش تمام شد، ریخت و قیافه‌اش شده بود عین‌ حاجی فیروز. با این‌که آبگرمکن درست شده بود، اما چون غیر از پیراهنش لباس تمیز دیگری نداشت، نمی‌توانست دوش بگیرد و خودش را از آن سر و وضع دربیاورد. بدون این‌که پیراهنش را بپوشد، همان‌طوری سوار ماشین شد و با هم برگشتیم. به قول حاج‌حسین که یکی از دوستان‌مان بود، همین اخلاص تقی بود که او را جهانی کرد.

***

یک محور از بچه‌های‌مان قرار بود عمل کنند. بچه‌ها به چهار تیم تقسیم شده بودند و هر تیم به سرپرستی یک نفر. تقی هم جزو یکی از این تیم‌ها بود. هرکدام از تیم‌ها در موقعیت خودشان قرار گرفتند تا برای درگیری آماده شوند. دو تا تیم اول که وارد عمل شدند، کمین خوردند و از همه طرف روی‌شان آتش ریخته شد. یک سری‌شان روی یک تپه گیر افتاده بودند و یک سری دیگر داخل یک ساختمان. آن‌قدر آتش شدید بود که بچه‌ها بعدها تعریف کردند که فقط می‌توانستند توی ساختمان سینه‌خیز بروند. تا می‌آمدند از جای‌شان جنب بخورند، با تیربار آن‌ها را می‌زدند. قناسه‌چی‌های‌شان هم دایم مشغول بودند.

    بچه‌هایی که گیر افتاده بودند، تقاضای نیروی کمکی کردند. قرار شد تعدادی از بچه‌ها بروند جلو. شهید حاج‌رضا فرزانه با یک موتور رفت. من هم شهید فلاح‌پیشه و یکی از بچه‌های نیروی قدس و یک گروه از بچه‌های دفاع وطنی سوری را سوار ماشین کردم تا ببرم جلو. حدود یک و نیم تا دو کیلومتر با بچه‌ها فاصله داشتیم. بین‌مان یک دشت بود. بعد از دشت، یک سری ساختمان بود. بعد جلویش یک جاده و بعد هم ساختمانی که بچه‌ها تویش گیر افتاده بودند. توی مسیر، مرتب ماشین‌مان را می‌زدند. همان‌جا دوست نیروی قدسی‌مان و یکی از بچه‌های سوری به ران‌شان تیر خورد و مجروح شدند. ماشین را رساندم به اولین سری ساختمان‌ها و کنار یک ساختمان ایستادم. هنوز از پهلو روی‌مان دید داشتند و ما را می‌زدند. بچه‌ها هرطوری بود، پیاده شدند و خودشان را چسباندند به سینه دیوار. رفتم به همان سمتی که داشتیم تیر می‌خوردیم و شروع کردم با کلاش تیراندازی کردن. یکی از بچه‌های سوری که تیربار دستش بود، وقتی دید من دارم تیراندازی می‌کنم، آمد جای من نشست و با تیربار شروع کرد به تیراندازی. شهید اصغر فلاح‌پیشه هم چند تا از بچه‌های سوری را همراه خودش برداشت و از سمت راست ساختمان رفت جلو. به‌اش گفتم: صبر کن! تو که زبان این‌ها را بلد نیستی. گیر می‌کنیدها! گفت: خدا بزرگ است. یه کاری‌اش می‌کنم. شهید فلاح‌پیشه موقعیت بچه‌ها را می‌دانست. او رفت و دیگر ندیدمش. از توی کیف لوازم امدادم «گارو» را برداشتم و بالای زخم دوست نیروی قدسی‌مان بستم تا خون‌ریزی‌اش بند بیاید. همان‌طور مشغول بودم که یک خمپاره ۶۰ به فاصله چند متر خورد پشت ماشین‌مان و ترکشش پای یکی از بچه‌های سوری را از مچ به پایین قطع کرد. بنده خدا جوان و شیعه بود و داشت شهادتینش را می‌گفت. به دوست نیروی قدسی‌مان گفتم: شما اگر می‌توانی بنشین پشت فرمان و این دو نفر را هم با خودت ببر عقب. من هم می‌مانم این‌جا و بچه‌‌ها را سر و سامان می‌دهم. خون زیادی از بدنش رفته بود. گفت: واقعا نمی‌توانم بروم. چاره‌ای نداشتم. باید خودم هر سه نفرشان را می‌بردم عقب. زخم ران مجروح را هم بستم و به بچه‌های سوری گفتم: یک پنجره را بکَنید تا بتوانید بروید توی ساختمان تا از تیر و ترکش در امان بمانید. بعد از همین‌جا شروع کنید به تیراندازی کردن. اگر توانستید، آرام‌آرام بروید جلو.

    سه نفرشان را سوار ماشین کردم و دوباره زیر آتش شدید برگشتم عقب. وقتی برگشتم، دیدم فرماندهی‌مان برای این‌که بتواند به نیروها اشراف داشته باشد، جایش را عوض کرده و آمده جلوتر. شروع کردم به مهمات رساندن به قبضه‌ها. جای بعضی‌های‌شان را هم عوض کردم. همان‌موقع بود که دیدم دارند پشت بی‌سیم صدایم می‌کنند. به‌ام گفتند: بیا توی مزرعه، قرار است تیم پشتیبانی دوم را ببری. رفتم آن‌جا. دیدم ۳۰ نفر از بچه‌های سوری را از محوری که آزاد بود، آورده‌اند تا بفرستند برای پشتیبانی. دو تا از بچه‌ها را هم مسئول این‌ها کرده بودند که یکی‌شان تقی بود، یکی دیگر هم حسین، دوست پولدار و متمول ایرانی‌مان!

روزهای اولی که با حسین آشنا شده بودم، نمی‌دانستم این نیروی بسیجی که به خاطر دفاع از حرم حضرت زینب(س) به سوریه آمده چندین دهانه مغازه، دو تا ویلا در شمال، چند هکتار باغ و یک خانه چند میلیاردی دارد. این‌ها همه از ارثیه مادری‌اش بود. سرانگشتی که حساب می‌کردی، سرمایه‌اش بالای ۱۲۰ میلیارد تومان می‌شد! آن‌جا بود که یاد بی‌مهری بعضی از هم‌وطن‌هایم ‌افتادم. همان‌ها که می‌گفتند این‌ها به خاطر پول می‌روند سوریه.

   با دو تا ماشین بردیم‌شان جایی که دیگر با تیربار و قناسه نمی‌توانستند آن‌ها را بزنند. به تقی راه را نشان دادم و گفتم: تقی‌جان، مسیر این‌جاست. از این‌جا باید بروی جلو و خودت را برسانی به ساختمان. خودم هم برگشتم برای رساندن مهمات.

***

ساعت حول و حوش ده صبح بود. صدای تقی می‌آمد که از پشت بی‌سیم می‌گفت: ابوالحسن، نگران نباش. من دارم می‌آیم پیشت. یک‌مرتبه دیدم صدای تقی قطع شد. گفتم یا بی‌سیم را زدند، یا تقی را.

   درخواست پوشش هوایی شد. چند دقیقه بعد، هلی‌کوپتر آمد و موشک انداخت تا بتواند منطقه را آزاد کند. تقی رفته بود کمک بچه‌ها و بین راه به سمت دشمن تیراندازی کرده بود. برای همین، توجه دشمن به او و نیروهایش جلب شده بود و بچه‌هایی که آن جلو گیر کرده بودند، توانسته بودند خودشان را از کمین بکشند بیرون. آن‌ها سوار یک تویوتا که دوشکایش گیر کرده بود شدند و خودشان را رساندند پشت اولین ساختمانی که قبل از جاده بود، اما آن‌جا هم امن نبود و از هر دو طرف بچه‌ها را می‌زدند. فرمانده به‌ من گفت: می‌روی بچه‌ها را با ماشین بیاوری؟ گفتم: باشد.

سوار ماشین شدم و افتادم توی دشت. باران تیر و ترکش بود که روی ماشین می‌بارید. زمین هم از شدت درگیری مثل کشتزار شخم خورده و پر از برآمدگی و فرورفتگی بود. با آن حال تا آن‌جا که می‌شد، پایم را از روی گاز برنمی‌داشتم. در دو مرحله، چیزی حدود ۱۵ نفر از بچه‌ها را آوردم عقب. آن‌جا به چشمم معجزه آیه‌الکرسی را دیدم. تمام مدت زیر لب فقط آیه‌الکرسی می‌خواندم. دنبال این بودم که بتوانم صحیح و سالم خودم را به بچه‌ها برسانم و آن‌ها را برگردانم عقب. همیشه آرزویم این بود که اگر قرار است شهادت روزی‌ام شود، لحظه‌ای باشد که کار مفیدی کرده باشم و لااقل جمع زیادی از دشمن را به درک واصل کرده باشم. فقط این راضی‌ام می‌کرد.

پیاده که شدم، دور تا دور ماشین چرخی زدم و نگاهی به‌اش انداختم. قیافه ماشین دیدنی بود. ماشین‌مان نو و مال سال ۲۰۱۶ و سالم بود. دیفرانسیل ماشین را زده بودند. با این‌که قسمتی از آن رفته بود، اما هنوز کار می‌کرد. دیدم پشت راننده گلوله خورده. گلوله‌ای که بدون هیچ زاویه‌ای وارد شده و معلوم نبود کجا رفته بود. توی اتاقک و کابین ماشین را خوب گشتم. هیچ اثری از تیر نبود. حرف تقی توی گوشم زنگ خورد. راست می‌گفت که روی هر تیر و ترکش اسم شخصی که قرار بود نثارش بشود، نوشته شده بود. واقعا به حرفش یقین پیدا کردم.

***

جمشید یکی از بچه‌های وردآورد به من گفت: حسن! تقی تیر خورده و شهید شده. بیا برویم بیاوریمش، نمانَد توی دشت. حدسم درست بود. رفیقم همان‌موقع که صدایش قطع شد، شهید شده بوده. به حالش غبطه خوردم. گفتم بگذار ببینم فرمانده چه می‌گوید. موضوع را به فرمانده گفتم. گفت: بروید ولی اگر صدای شلیک تیر و ترکش شنیدید، برگردید. فرمانده نمی‌خواست به خاطر یک شهید، چند شهید دیگر بدهیم. می‌خواست تا آرام شدن اوضاع، برای عقب آوردن پیکر تقی صبر کنیم.

با جمشید و حسین سوار ماشین شدیم تا برویم. قبل از حرکت، اولین کاری که کردم شیشه‌های ماشین را دادم بالا تا صدای تیرهایی را که ممکن است به سمت‌مان بیایند نشنوم. به فرمانده قول داده بودم و نمی‌خواستم زیر قولم بزنم. این‌طوری کم‌تر متوجه چیزی می‌شدم. راه افتادیم و باز شروع کردم به زمزمه آیه‌الکرسی. تمام هوش و حواسم پیش تقی و آوردن پیکرش به عقب بود و حتی یک لحظه هم پایم را از روی پدال گاز بر نمی‌داشتم. توی آن پستی و بلندی‌ها با سرعت زیاد می‌تاختم، تا جایی‌که صدای بچه‌ها درآمد. گفتند: ای بابا! از دست آن‌ها جان سالم به دربردیم و گیر شما افتادیم! اگر توانستی ما را صحیح و سلامت برسانی!

   بالاخره رسیدیم. ماشین را سمت چپ پیکر تقی نگه‌داشتم. بچه‌ها سریع پریدند پایین. من هم همان‌طور نشستم پشت فرمان تا بلافاصله بعد از گذاشتن تقی توی ماشین، راه بیفتیم. پیکر تقی همراه تجهیزاتی که داشت، سنگین بود. باید می‌رفتم کمک بچه‌ها. حدود دو ساعت از شهادت تقی می‌گذشت. دو تا تیر خورده بود به سینه‌اش، یک تیر هم به جیب خشابش. گونه‌اش هم زخمی شده بود. معلوم نبود ترکش خورده یا وقتی روی زمین افتاده به جایی خورده و آسیب دیده.

***

arghavani04

خودم بردمش بهداری مریقص. بعدها نام این بهداری شد: «بهداری شهید تقی ارغوانی.» بهداری، دکتر افغانستانی جوانی داشت که بزرگ‌شده و ساکن اروپا بود. فوق تخصص مغز استخوان بود. آن‌جا زندگی و کار خوبی داشت و به پول ما ماهی ۷۰ میلیون تومان درآمد داشت. پدر و مادرش هم پزشک و ساکن اروپا بودند. وقتی جنگ در سوریه شروع شده بود، کار و زندگی‌اش را رها کرده و آمده بود سوریه. حرفش هم این بود که پدر و مادرش گفته‌اند که «ما به این خانواده بدهکار و مدیونیم. تو باید به سوریه بروی و هر کار و کمکی که از دستت برمی‌آید انجام بدهی.» منظورش خانواده پیامبر(ص) و اهل بیتش(س) بود. واقعا جوان بااعتقادی بود. از جیب خودش هم کلی بهداری را تجهیز کرده بود.

آن‌جا یکی دو تا از بچه‌های محله‌مان دور پیکر تقی جمع شدند و شروع کردند به گریه، اما من گریه نکردم. به بچه‌ها گفتم: چرا گریه می‌کنید؟! خوش به سعادتش. به آرزویش رسید! من که این حرف‌ها را می‌زدم، گریه بچه‌ها بیش‌تر می‌شد. نمی‌دانم چرا اشکم نمی‌آمد! با این‌که آن روز شش نفر از عزیزترین دوستانم را از دست داده بودم و به‌شدت متاثر بودم، اما فقط خدا می‌داند که چقدر مصمم بودم. انگار خون هرکدام‌شان که روی زمین می‌ریخت، عزم و اراده‌ام را برای نبرد با دشمن راسخ‌تر می‌کرد. بعدها در ایران هم فقط یک مرتبه سر مزار تقی گریه کردم و بس.

***

بعد از هفتم تقی آمدم تهران، رفتم دیدن خانواده‌اش. به امیرحسین گفتم: امیرحسین، پدرت واقعا مرد بود. ماموریتش تمام شده بود و باید برمی‌گشت، اما خودش داوطلب شد تا عده‌ای از نیروها را بردارد و برود کمک جمعی از دوستانش که به کمک او احتیاج داشتند.

همه‌شان همین‌طور بودند. انگار برای رفتن و پر کشیدن عجله داشتند. یادم هست وقتی می‌خواستیم برویم، حاج‌اصغر فلاح‌پیشه حتی فرصت نکرده بود عینک مطالعه‌اش را که آویزان گردنش بود، بردارد. به‌اش گفتم: حاج‌اصغر! این را کجا می‌بری دیگر؟! نگاهی به عینک کرد، آن را از گردنش درآورد و انداخت جلوی داشبورد ماشین و گفت: حالا برویم.

آن روز ۲۲ بهمن بود. حاج‌رضا فرزانه، حاج‌اصغر فلاح‌پیشه، سیداحسان میرسیار، مهدی ثامنی، مصطفی تالش‌موسی، احمد اسماعیلی و تقی ارغوانی با ردای سرخ در جشن پیروزی انقلاب شرکت کردند و جاودانه شدند. روح‌شان شاد. دلم برای جمع دوست‌داشتنی‌شان خیلی تنگ شده.

نویسنده: فاطمه دوست کامی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

معادله امنیتی * Time limit is exhausted. Please reload the CAPTCHA.